وانشان
Thursday, 3 January 2013
خاطرات من و جبهه ( خطور خاطره های پیشین ) :
Wednesday, 2 January 2013
ایستگاه راه آهن تهران
در طول نرده های آهنی جلو ایستگاه راه آهن تهران دو تا در کوچک گذاشته بودند برای ورود و خروج مسافرین . جلو درها تقریبا خلوت بود و تابلویی هم که نشان دهد کدام ورود و کدام خروج است ندیدم . خواستم از یک در وارد شوم که پاسبانی گفت از آن در . بازگشتم و از در دیگر وارد شدم . آنجا چند پاسبان جوان مسئول بازرسی ساکها بودند ؛ چون سرشان گرم تعریف بود خواستم سرم را پایین بیندازم و رد بشم که یکی از آنها با دست اشاره کرد که ساکها را بگذاز روی میز . یکی از آنها مشغول بازرسی شد . به او گفتم لطفا زیاد بهمش نزن . ظاهرا چون لباسهای نظامی را داخل ساک دید زیاد کنجکاوی نکرد و کار را تمام کرد .
وارد ایستگاه شدم ؛ یکطرف نمایشگاهی از کتاب ترتیب داده بودند رفتم نگاهی کردم و برگشتم . داشتم به خودم می گفتم " همه نوع از یک نوع ! " که شنیدم یکی با لحنی گیرا و ممتد گفت " سلام آقای مشایخی " نگاه کردم دیدم یکی از درجه داران لشکر 21 بود ، احمد . در ماموریتی که چندی پیش رفته بودم هم اطاقی شده بودم . بعد از سلام و روبوسی معلوم شد که او هم مسافر جنوب است . گفت: " من دیر رسیدم و بلیط گیرم نیومد. برای ساعت 8 سرپایی بلیط دادند. رفتم ببینم میشه سوار قطار ساعت هفتی بشم سرپایی، چون این قطار درجه یک است و تمیزتره و قطار ساعت هشتی از این صندلی چوبی هاست و خیلی شلوغ و کثیف میشه ولی اجازه نداد. " گفتم چرا صبح نیومدی بلیط بگیری؟ گفت: " آخه خونه م تهرانپارسه از اونجا تا اینجا بیام و دوباره برگردم؟ ها ... !! یه بلیط گیر آوردم صد تومان ، نخریدم. آخه پدرسوخته مجانی گرفته بود می خواست بفروشه. مثل همین بلیط شما روش نوشته بود اکسپرس درجه یک. مهر بنیاد شهید هم روش خورده بود. این ها مجانی می خرند و آنوقت می خواند بفروشند. اول گفت دویست تومان ولی تا صد تومان راضی شده بود اونوقت یکی دیگه اومد و خرید . من مونده بودم که چی بگم. " ظاهرا از من انتظاری داشت. بلافاصله گفت میشه شما برید تو و از پنجره بلیط را به من بدی تا من باش بیام تو؟ منم که اخلاقم با این کارها زیاد فاصله دارد مونده بودم که چی بگم. گفتم مثل اینکه دفعه قبل که من سوار این درجه یک ها شدم پنحره هاش باز نمیشد چون سالن هاش تهویه هوا دارند. خوشبختانه خودش موضوع جریمه رو پیش آورد که ممکن است بعدا بفهمند و جریمه کنند. منم از این حرف استفاده کردم و گفتم حتما جریمه ی این درجه یکی ها مثل پول بلیط شان بیشتر هم هست. اونم که ظاهرا از جریمه شدن می ترسید دیگه حرفش رو نزد. کمی از اوضاع محل کارشان پرس و جو کردم تا اینکه ساعت نزدیک به هفت شد خواستم خداحافظی کنم گفت میام تا پای سکو. اونجا که خواستم سوار بشم دوباره گفت به این کنترلچی بگو این دوستمه و بلیط اون قطار رو داره میتونه با من بیاد. منم که هم می دونستم امکان ندارد و هم دوست نداشتم چنین حرفی بزنم ولی از طرفی هم نمی خواستم این یک بار هم که با او روبرو شدم اونو از خودم برنجونم ، به خودم قبولوندم که این کارو بکنم. رفتم جلو کنترلچی که موضوع رو عنوان کنم یک نفر دیگر هم اومد و به کنترلچی گفت: " من بلیط ندارم ولی از بنیاد شهید نامه دارم میشه سوار این قطار بشم؟ " کنترلچی گفت برو از رئیس قطار بپرس. منم با عجله با احمد رفتم پیش رئیس خط چون فکر کردم جوابی که به بنیاد شهیدی میده حتما برای احمد هم قانع کننده ست. شنیدیم که رئیس خط به بنیاد شهیدی می گفت:« اصلا امکان نداره ، مقررات اجازه نمیده. تو این قطار خانواده سوار میشه و اضافی نباید سوار کرد."
با شنیدن این حرفا احمد به من اشاره کرد و گفت نمیخواد بگی خودت را خراب نکن. بعد خداحافظی کردیم و من سوار شدم. با خود گفتم این احمد با این روحیه ای که در تهران می گیره چطور میتونه به جنگ دشمن بره !
Sunday, 30 December 2012
خاطرات من و جبهه ( ادامۀ مسیر تا ایستگاه قطار )
چون دو تا ساک بدوشم آویزان بود ، تاکسیها که اصلا محل نمیذاشتند و هرچه می گفتم " انقلاب " هیچ عکس العملی نشان نمیداد تا بالاخره یک سواری دیگر با شنیدن " انقلاب " بوقی زد و کنار ایستاد .
ظاهرا درست متوجه ساکهایم نشده بود، بعد از لحظه ای نگاه کرد ببیند چرا من سوار نمی شم که متوجه شد من کنار صندوق ایستاده ام و اشاره می کنم که در صندوق باز نمی شود. پیاده شد و در صندوق را باز کرد. صندلی جلو دو نفر نشسته بودند یک نفر از صندلی عقب پیاده شده بود و منتظر بود که من سوار بشم . تعارف کردم که شما بفرمایید ، با لبخند گفت من زودتر پیاده می شم . من سلام کردم و نشستم وسط صندلی عقب پیکان . آن طرف من یک نفر معمم نشسته بود ، سعی کرد مهربانی نشان دهد و چون من جمع و جور نشسته بودم و پای چپم را روی بلندی کف ماشین گذاشته بودم پای من را با مهربانی گرفت و گفت بذار پایین که درد نگیره . از او تشکر کردم و همه ساکت نشستیم . یکی از مسافرین خواست پیاده بشه پرسید چقدر شد آقا؟ راننده گفت : هر چی دوست داری! این روزها همه می دانند که معنی این حرف چیست. یعنی آن مقدار که دوست دارم بگم روم نمی شه ، حالا هر چی بیشتر بهتر. مسافر هم مقداری پول خرد ریخت توی دست راننده و پیاده شد . دومی که خواست پیاده بشه یک اسکناس ده تومانی داد . راننده گفت خرده نداشتی؟ و خود را مشغول پیدا کردن خرده و پس دادن بقیه پول کرد. این" خرده نداشتی" هم مفهوم مخصوص به خود را دارد . یعنی من هم خرده ندارم و اگر یک سکه پنج تومانی پس دادم دیگر نگو چرا شش یا هفت تومان پس ندادی . به حرکت ادامه می دادیم که آقای شیخ عطسه ای کرد بعد هم با گفتن لاحول ولا قوه الا بالله چند جمله ورد هم زمزمه کرد . نوبت شیخ که رسید پیاده شود یک اسکناس بیست تومانی به راننده داد . طبق معمول " خرده نداشتی؟ " شنیده شد . شیخ دست توی جیب کرد و مقداری پول خرده بیرون آورد و در حالی که می شمرد گفت: " چقدر بدم خدمتتون؟" راننده در حالی که داشت خرده هایش را می شمرد که باقی پول را پس بدهد هیچ جواب نداد . دوباره شیخ سئوال کرد " چقدر تقدیم کنم؟" راننده گفت " نه... هست ! " و آن مقدار که لازم می دونست ریخت توی دست شیخ و شیخ پیاده شد . نزدیک میدان انقلاب رسیدیم پشت چراغ قرمز راهبندان طولانی بود . بقیه پیاده شدند ولی من چون ساکهایم توی صندوق عقب بود نمی شد پیاده بشم و صبر کردم تا از چراغ گذشت و کنار میدون رسید . در رابطه با کرایه ی خودم می دونستم که اگر سوار تاکسی می شدم و تاکسیمتر کار می کرد حدودا بیست و پنج الی سی ریال می شد ولی تاکسیمتر که این روزها دیگر مفهومی ندارد ؛ با اینکه چندین بار مقامات گفته اند بازرسان مخفی می فرستند توی تاکسی ها هیچ اثری نکرده است. تاکسیها معمولا با سه تومان قانع بودند . و جدیدا هم که بخاطر قطع سوبسید پنج ریال به ورودی تاکسی اضافه شده مثلا بشه سی و پنج ریال . من پیش خودم به خاطر ساکها که داشتم حساب کردم اگر پنج تومان به راننده بدم بسشه ولی یک سکه یک تومانی هم توی مشتم نگه داشتم که اگر اعتراض کرد بهش بدم . پیاده که شدم یک سکه پنج تومانی دادم و پرسیدم بسه ؟ راننده چیزی زیر لب گفت که متوجه نشدم ولی اینجور دستگیرم شد که لااقل نگفت بیشتر بده. من هم به راهم ادامه دادم . جلوی روزنامه فروشی یک روزنامه خریدم و رفتم آن طرف میدون تا سوار تاکسی بشم . از تاکسی که ناامید بودم ، تازه برای سواریها هم آنقدر مسافر بدون بار زیاد بود که همون وسط میدون در حالی که ماشین در حال حرکت بود می پریدند داخل ماشین و با یک چشم بهم زدن سواری پر می شد. خوشبختانه یکی از این سواریها تا کنار خروجی میدون هم که رسید هنوز صندلی جلوش خالی بود. همینکه من گفتم " گمرک" مسافرهای عقب ماشین گفتند بپر بالا. راننده هم از ترس اینکه پلیس جریمه اش نکنه آرام آرام به حرکتش ادامه می داد. فوری در جلو را باز کردم و زمانی که راننده دید دوتا ساک به دوشام آویزونند نیش ترمزی زد تا من در را بستم . به راننده گفتم منو دو نفر حساب کن . البته صندلی جلو یک نفره هست ولی این روزها دو نفر سوار می کنند. منم برای اینکه به راننده ظلمی نشده باشد و اعتراضی هم نداشته باشد گفتم دونفره حساب کند. گمرک که رسیدم چون می خواستم یک کلاه بخرم پیاده شدم. یک اسکناس ده تومانی به راننده دادم و اون هم کمی خرده توی دست من ریخت و من خداحافظی گفتم. کمی آن طرف تر توی مشتم نگاه کردم دیدم هفت تومان پس داده ؛ یکه خوردم گفتم هی این یادش رفت دو نفر حساب کند ! نگاه کردم ببینم راننده اونجاست دیدم چراغ سبز شد و حرکت کرد. پیش خودم گفتم " خب دیگه ولش کن . "
می خواستم یک کلاه نرم بخرم که توی ساک که می گذارم خراب نشه . از هیچ یک از کلاههای نرم به خاطر لبه هاشون خوشم نیومد . قیمت کلاههای ضخیم معمولی را پرسیدم همه می گفتند صد تومان . اگر چه جای تعجب نبود ولی پیش خودم گفتم سه سال پیش که خواستم کلاه بخرم قیمت کلاه شده بود سی و پنج تومان . اون سال خیلی تعجب کردم . پارسال که یک کلاه دیگر از همین نوع خریدم شد هفتاد تومان و حالا هم شده صد تومان . دوباره رفتم سراغ کلاههای نرم ؛ همه می گفتند پنجاه تومان . یکی از مغازه ها می گفت بدون چونه چهل و پنج تومان . چند تا مغازه دیگه رفتم و برگشتم همون چهل و پنج تومانی را خریدم . ساعت حدود شش و نیم شده بود ، از آنجا که تا راه آهن چندان راهی نبود، رفتم آن طرف چهارراه و تا گفتم " راه آهن" یک سواری نگه داشت. یک بنز خیلی قدیمی بود . با ساکها نشستم صندلی عقب که خالی بود . هنوز درست جاگیر نشده بودم که راننده گفت ساکهاتو جمع و جورکن که جای مسافر باز بشه . منم کمی جمع و جور نشستم و گفتم آقا منو دو نفری حساب کن. یکی از مسافرینی که جلو نشسته بود گفت حالا ببین اصلا مسافر دیگه سوار می شه! گفتم بالاخره من جای دو نفر را اشغال کرده ام . رفتم جلو تر متوجه شدم مسافر برای راه آهن کم است. راننده جلوی هر کس یک بوق می زد تا اینکه یک جا دو نفر ایستاده بودند یکی گفت شوش و دیگری گفت راه آهن . نگه داشت ؛ معلوم بود که شوشیه سوار نمی شد ولی راننده با تاکید خاصی گفت " راه آهن فقط یک نفر" تاکیدی بر اینکه منو دو نفر حساب کرده . چند دقیقه طول کشید رسیدیم راه آهن . چهار تومان دادم و پرسیدم بسه ؟ گفت شش تومان ! گفتم فکر میکنم کرایه اینجا دو تومان باشه . گفت کرایه ها گرون شده . دو تومان دیگر بهش دادم و تو دلم گفتم این دیگه نامردیه ! ولی از طرف دیگر خوشحال بودم که با هجده تومان رسیده ام ایستگاه چون اگر میخواستم بدون دردسر و مستقیم بیام میبایست تاکسی تلفنی میگرفتم که حد اقل صد تومان میشد . تازه میبایست ُصمٌ بُکم می نشستم توی تاکسی و تا راه آهن در فکر نابسامانیها و گریه های علی فرو می رفتم و از اینهمه مطالعه روی فرهنگ مردمی هم محروم میشدم . آدم هر وقت در میان مردم هست متوجه میشود که چه مشکلاتی در جامعه وجود دارد که کمتر کسی به آن توجه می کند . همه چیز از بلاتکلیفی حکایت می کند . نه قیمتها حساب دارد نه دستمزدها . نگاه مردم به یکدیگر هم اسرار آمیز شده است . مثلا از نگاه راننده تاکسی ها و سایر ماشینهای کرایه سایر مردم همان پول کرایه هستند و ارزش دیگری ندارند و این را در رفتار و گفتارشان نشان میدهند . مردم نسبت به همدیگر بی تفاوت هستند و این بسیار متفاوت از آن حالاتیست که در دوران انقلاب در بین مردم مشاهده میشد . این باید زنگ خطری باشد برای آنان که به روابط اجتماعی مردم توجه دارند . از چنین ملتی نمیتوان انتظار داشت که جنگی را با پیروزی به پایان برسانند .
Friday, 28 December 2012
خاطرات من و جبهه { اولین روز از شش سال }
( خدا حافظی)
ساکها را صبح ، بعد از تهیه بلیط قطار ، آماده کرده بودم . حدود ساعت پنج عصر دوشنبه
هفتم مهر ماه هزار و سیصد شصت و پنج بود که میبایست از منزل خارج میشدم تا ساعت هفت
همانروز یعنی ساعت حرکت قطار در ایستگاه راه آهن تهران باشم . میخواستم ساکها را بردارم بیاورم دم در که آزاده پنجساله ام آمد و گفت " بیا بوست کنم بابا ." و گرفت من را بوسید . گفتم صبر کن بابا جان الان میام برای خداحافظی . علی سه ساله ام تا کلمه خدا حافظی را شنید ، همانطور که از صبح بارها تکرار کرده بود ، جلو آمد و گفت بابا منم میام و شروع کرد به اصرار کردن برای آمدن. مجددا شروع کردم برایش شرح دادن که بابا آنجا جای خوبی نیست ، خطر داره ، نمیشه ترا ببرم . ولی اونکه با این حرفها قانع نمیشد شروع کرد به گریه کردن و در همین حال من هم شروع کردم به خدا حافظی کردن با خانم و آزاده و زهرا کوچولو . زهرای هشت ماهه ظاهرا زیاد متوجه اوضاع نبود و نمیدونست که دیگر لااقل برای چند روز دیگه بابا ظهرها از سر کار برنمیگردد که اصرار کنه بغلش کند . علی همینطور به گریه ادامه میداد . در را باز کردم که حرکت کنم ، گریه علی شدت گرفت و از حربه همیشگی اش استفاده کرد و گفت " بابا آقا بات قهر می کنم اگر منو نبری ها !" و چون این حربه هم کارگر نیفتاد شروع کرد از پله ها با عجله پایین آمدن . خانم هم با آزاده و زهرا از طبقه سوم که منزل استیجاریمان بود تا پایین پله ها اومدند . علی با چشمان گریان با عجله دوید رفت و محکم چسبید به در حیاط و گفت نمیذارم باز کنی ! منهم که جز بوسیدن و گفتن اینکه بابا نمیشه ببرمت کاری نمیتونستم بکنم خانم را صدا زدم که بیاد ببردش ولی چون روسری نداشت نمیتونست تا دم در بیاید . یواش یواش در را باز کردم . علی هم که دیگر منتهای زورش را بکار برده بود ناامیدانه در را رها کرد و دستهایش را باز کرد وسط در ایستاد و با گریه گفت نمیذارم بری ! به آهستگی دستش را هم گرفتم و با آخرین بوسه خدا حافظی کردم . علی بیچاره هم پشت در نشست و با شدت هر چه تمامتر به گریه اش ادامه داد . علی از چند روز پیش که بمناسبت هفته جنگ برنامه های زیادی از رژه نظامیان را در تلویزیون میدید و برنامه های تبلیغاتی زیادی از تلویزیون پخش میشد به رژه رفتن و تفنگ علاقمند شده بود و از من درخواست تفنگ کرده بود . همان شب اول که رژه سربازان را تماشا میکرد من را مجبور کرد تفنگ کوچک اسباب بازیش را براش پیدا کنم . وقتی تفنگش را که قبلا دو نیم کرده بود نگاه کرد و دید نمیتونه با اون ژست بگیره و رژه بره ، از راکت بدمینتونش که دسته بلندی داشت بعنوان تفنگ استفاده کرد . آنشب زمانیکه راکت را بدست گرفت برنامه رژه تمام شد و آهنگ قطع شد .علی راکت بدست منتظر نشست که آهنگ شروع بشه و هر چند دقیقه یکبار میگفت چرا نمیاد ؟ بعد پرسید بابا هر وقت بزرگ شدم برام تفنگ میخری برم جبهه ؟ منهم که سعی می کردم جوابی بدهم که اثر بدی روی او نداشته باشه گفتم اگر اونوقت جنگ باشد تفنگ بهت میدند . بیچاره علی تنها چیز جالب توجهی که هر روز در تلویزیون دیده بود داستانهای جنگ بوده و فکر می کند جنگ برنامه ای دائمی هست . نمیداند که آنهایی که این چند سال در این جنگ بوده اند چنان خسته شده اند که دیگر تاب ماندن در جبهه را ندارند و بهمن دلیل هست که مجبور شده اند پدرش را که از معدود متخصین تعمیرات اساسی برق و الکترونیک تانک هست از کارخانه به جبهه منتقل کنند تا جای یکی از تعمیرکاران رده پایین را بگیرد تا او که بعد از چند سال ماندن در بیابانهای جبهه طاقتش را از دست داده است به تهران منتقل شود . نتیجه اینکار چه خواهد شد فعلا مساله ی کسی نیست !
دیگر گریه های علی به گوشم نمیرسید . فقط در این فکر بودم که از آن پس خانم با مشکلات بچه ها چه خواهد کرد و اینکه کل خانواده از نظر روحی مشکلاتی خواهد داشت که جبرانش آسان نخواهد بود . اینها مشکلاتیست که زمانیکه صحبت از خسارات جنگ به میان می آید کسی اشاره ای به آن ندارد ولی قطعا خسارات روحی یک جنگ کمتر از خسارات مادی نخواهد بود .
حدود ده دقیقه سر کوچه منتظر سواریهای محلی بودم تا یکی از آنها رسید و سوار شدم . من صندلی عقب نشستم ؛ یکی هم جلو نشسته بود . کمی جلوتر خانمی با جثه ای بزرگ با دو پسرش یکی حدود چهار ساله و دیگری هشت ساله سوار شدند . اول پسر بزرگ سوار شد و نشست پیش من بعد مادرش سوار شد . پسر بزرگتر را روی یکی از زانوهایش جا داد و پسر کوچکتر را در سمت دیگرش به خودش چسبانید و به راننده گفت جای یک نفر خالی هست اگر مسافر بود سوارش کن . راننده که میدانست منظور از این حرف اینست که او فقط کرایه یک نفر را می پردازد و برای دو پسرش کرایه نمیدهد نگاهی پرمعنی به صندلی عقب انداخت و چیزی نگفت ولی معلوم بود که با خودش میگفت خودش جای دو نفر را گرفته حالا دو تا پسرش را هم آدم بحساب نمیاره ! خوشبختانه دیگر مسافر پیدا نشد چون همینطوری هم من گوشه صندلی مچاله شده بودم . تا سر خیابان اصلی راهی نبود و پس از چند دقیقه با پرداخت چهار تومان یعنی دو برابر کرایه یک نفر ، بخاطر ساکهایم که صندوق عقب گذاشته بودم ، پیکان را ترک کردم و رفتم سر خیابان منتظر تاکسی بعدی .
Tuesday, 25 December 2012
خاطرات من و جبهه ( مقدمه )
یکی از علل کندی پیشرفت جوامع بشری اینست که نسلهای مختلف نتوانسته اند از تجارب پیشینیان درسهای لازم را بگیرند و اشتباهات گذشتگان را تکرار نکنند . چرایی این موضوع هم دلایل مختلف دارد : یکی اینکه معمولا تاریخ نگاریها دقیق نبوده و تاریخ نویسان همیشه تحت تاثیر حاکمان غیر مردمی و غیر اندیشمند مجبور بوده اند تاریخ را بگونه ای بنویسند که صاحبان قدرت را آزرده خاطر نکنند . دیگر اینکه غالبا نسلهای جدید فکر می کنند که همه افکار و نظرات پدران و مادرانشان قدیمی بوده و از زمانی که به سن بلوغ می رسند میزان تاثیر پذیریشان از پدر و مادر کم میشود ؛ غافل از اینکه آنچه انسانها با تجربه می آموزند بسیار بهتر از آنست که با مطالعات تئوریک یاد می گیرد . و بسیاری از جمله خود من تنها زمانی که عمری از آنان می گذرد به ارزش بعضی از نصایح پدر و مادر خود پی میبرند و این زمانیست که دیگر خیلی دیر شده است . دلیل دیگر هم اینست که خاطره نویسی در بین مردم رایج نشده است و خاطرات هر شخص و نتیجۀ تجارب او معمولا با مرگ شخص به گور سپرده میشود .
نوع بشر از دیر زمان میدانسته که چه میخواهد و خواست ایده آلی خود را با تعاریف مختلف و تحت عناوین متفاوت بیان نموده است . یکی از این نمونه ها تعریفی است که انسانها از بهشت کرده اند . تعریفی که از بهشت شده است در اصل همان زندگی ایده آل است که بشر به دنبال آن بوده است ولی چون خودش را در ساختن چنین زندگی ناتوان دیده است آنرا موکول به آینده ای نا معلوم و پس از مرگ کرده است . بهشتی که در کتب مختلف و توسط متفکرین گذشته تعریف شده ، حکایت از مکانی دارد که در آنجا همه چیز در بهترین شکل و بدون نقص وجود دارد و هیچ چیز که مانع از لذت انسان در آن مکان گردد در آنجا یافت نمیشود . در چنین مکانی هیچ چیز و هیچکس نباید مرتکب اشتباه و گناه شود ؛ چرا که اگر چنین اتفاقی بیافتد دیگر آن جا از آن حالت ایده آلی خارج میشود و نقص در آن پیدا میشود . همین است که در داستان آدم و حوا می بینیم که فقط بخاطر یک اشتباه از بهشت رانده میشود . از این داستان باید این درس را بگیریم که ما افراد بشر هم اگر نتوانیم طوری زندگی کنیم که کارهایمان و رفتارمان بدون نقص و اشتباه و گناه باشد نمیتوانیم در جایی که بهشتش می نامیم زندگی کنیم . پس اگر آرزوی چنان زندگی را داریم باید یاد بگیریم که بی گناه زندگی کنیم و خود را مجهز به دانش و ابزاری کنیم که دیگر مرتکب اشتباه نشویم .
از طرفی عقیده داریم که بشر جائزالخطاست و هنوز این نظر در بین مردم مطرح نشده است که ممکن است بشر زمانی زندگی بدون اشتباه داشته باشد . اما پیشرفتهای دهه های اخیر در علوم و صنعت میتواند این نوید را به انسان بدهد که چنین امری میتواند امکان پذیر باشد . رسیدن به چنین مرحله ای بستگی به سرعت پیشرفت علم و تکنولوژی دارد و میزان پیشرفت علم و تکنولوژی هم بستگی به میزان مشارکت مردم در مسیر پیشرفت دارد . می گویند اینهمه پیشرفت در علم و تکنولوژی که تا کنون انسانها داشته اند حاصل کار و تلاش فکری فقط دو درصد از مردم دنیاست و نود و هشت در صد باقی فقط مصرف کنندۀ این محصولات هستند . اگر این همه پیشرفت حاصل فقط دو در صد مردم باشد تصور کنید اگر اکثر و یا همه مردم در این کوشش شرکت کنند چه خواهد شد ! اینست که میتوان امیدوار بود که انسانها بتوانند در آینده زندگی ایده آل خود را بسازند و خود را از اینهمه گرفتاری نجات دهند .
با چنین هدفی انسانها نباید لحظه ای را از یادگیری غافل شوند و شروع یادگیری هم باید از بدو تولد باشد و مجهز شدن به ابزار یادگیری مناسب هم که همان مغز افراد و کل وجود شخص است که باید با قدرت کافی رشد کند باید از قبل از تولد توسط پدر و مادرها پیش بینی شود . در این میان آموختن از تجارب دیگران اهمیت بسیار پیدا می کند که افراد مجبور نشوند راههای پیموده شده را دوباره طی کنند . و خاطره نویسی دقیق توسط افراد میتواند کمک حائز اهمیتی باشد ؛ خصوصا اگر کسانی در آینده با مطالعه خاطرات مختلف چکیدۀ سود مندی از درسهای زندگی را برای آیندگان تهیه کنند .
من هم مانند بسیاری در نوشتن خاطره هایم کوتاهی کرده ام و فقط خاطرات یک دورۀ خاص را به دلایل خاص حاکم بر آن دوران نوشته ام و تا کنون فرصت جمع بندی و انتشار این را هم برای خود ایجاد نکرده ام . ولی با توجه به گذشت سن و احتمال اینکه ممکن است در آینده چنین فرصتی نباشد ، تصمیم گرفته ام سعی کنم کم کم با توجه به وقت و سرعت تایپ کردنم این خاطرات را که از زمان انتقالم به جبهه های جنگ ایران و عراق شروع میشود تایپ و در تنها وسیلۀ انتشارم که وبلاگ " وانشان "است منتشر کنم . چنانچه دوستان مطالب را جالب یافتند و به انتشار آن و یا لینک آن در هر جا اقدام کردند خوشحال خواهم شد .
Wednesday, 5 December 2012
روزهای ُمردِگی
Sunday, 19 August 2012
زلزله کی لرزد این افکار ما ؟!
Friday, 27 July 2012
از المپیک بجای جنگ تا المپیک همراه جنگ !! اهداف المپیک چیست؟
برای آنان که مایلند از وقایع تاریخی درس بیاموزند داستان المپیک هم میتواند موضوع درسی قرار گیرد که با جان و مال مردم و همچنین سلطه ی سلطه جویان رابطه داشته و دارد . داستان المپیک برمی گردد به بیش از دو هزار سال قبل ، زمانی که در سرزمین یونان باستان جنگهای خونین و ویرانگر طولانی بین حکومتهای محلی شهرها، مردم را به ستوه آورده بود . ظاهرا ریشه اصلی این بازیها را باید در داستانهای اساطیری یونان قدیم جستجو کرد و روابط بین خدایان آن زمان که شاید به عنوان مراسمی مذهبی برگزار می شده است . بهمین علت هم تیره بختیهای حاصله از جنگهای محلی را مرتبط می دانستند به پشت کردن به مراسم مذهبی پیشینیان و اینکه مورد غضب خدایان قرار گرفته بودند . بهر حال تصمیم گرفته شد هر چهارسال یکبار جنگ و خونریزی متوقف و جوانان شهرها در مسابقات ورزشی به رقابت بپردازند .
آن سری از المپیادهای اولیه حدود چهارصد سال بعد از میلاد مسیح زمانی که رومیان بر یونان سلطه یافتند و میخواستند برتری دین مسیحیت را بر ادیان قدیمی یونان نشان دهند توسط امپراتور رم مختومه اعلام و غدغن شد . البته باید بخاطر داشت که در رم باستان مراسم گلادیاتور بازی ، که در آن مردان جنگجو را به جنگیدن با هم و کشتن یکدیگر وادار می کردند، ابزاری در دست امپراتوران بوده که ضمن اجرای اهداف سیاسی موجبات سرگرمی عوام الناس هم فراهم می شده است .
سری جدید بازیهای المپیک در اواخر قرن هجدهم شروع شد . در اینکه اهداف پیشنهاد دهنده یا پیشنهاد دهندگان شروع مجدد این بازیها چه بوده است نمیشود با اطمینان صحبت کرد ولی احتمالا نظر خیر در بین بوده است . ولی با مرور زمان و موفقیت این برنامه در جلب نظر مردم ، تمام کسانی را که میتوانستند از جاذبیت این برنامه استفاده کنند بر آن داشت تا از آن بهره برداریهای لازم داشته باشند .
از استفاده کنندگان یا بهتر است گفته شود سوء استفاده کنندگان این مراسم باید از احزاب سیاسی ، حکومتها و سرمایه دارانی نام برد که زمینه ی مناسبی می یابند تا برتری مرام خود و یا تولیدات خود را نسبت به دیگران تبلیغ کنند و موفقیت ورزشکاران در کسب مدال را نشانه ای از کارایی نظام و مدیریت خود قلمداد کنند . همین نوع بهره برداریها در داخل کشورها با استمرار بازیها و رقابتها در سطح ملی و در چارچوب آمادگی برای المپیک ادامه پیدا می کند . بطوریکه هم اکنون در تقریبا تمام کشورها مخصوصا کشورهایی که دارای نظامهای بسته هستند اولین موضوع مورد بحث در هر محفل دو نفره و بیشتر ، بجای طرح مشکلات اجتماعی و سیاسی ، مسابقات ورزشی است . حتی در کشورهایی که فرصت بحث و تبادل نظر در مورد مسائل جاری در وسائل ارتباط جمعی داده نمیشود ، به بازیگران صحنه ورزش اجازه داده میشود با هم وارد جدالهای تبلیغاتی شوند .
البته نمیشود منکر محسناتی شد که این نوع فعالیتها میتواند در بر داشته باشد . اینکه مردم تشویق به ورزش و فعالیتهای دسته جمعی به امید توسعه بهداشت جسمی و روانی اجتماع شوند کاریست بس پسندیده ؛ لکن ورزش به عنوان حرکات سلامت بخش دارای خصوصیاتی است که در ورزشهای مسابقه ای مراعات نمیشود . در ورزشهای مسابقه ای هدف برنده شدن میباشد و عموما دیده میشود که ورزشکاران مجبور می شوند تحت شدیدترین فشارها خود را برای برنده شدن آماده کنند و از آن بدتر اخیرا استفاده از داروهای شیمیایی نیروزا هم بسیار متداول شده است که عواقب وخیمی بر جسم و روان ورزشکاران دارد . امروزه دیگر اخلاق جوانمردی هم در بین ورزشکاران امتیازی ندارد ، در حالیکه درآمدهای کلان تعدادی انگشت شمار از ورزشکاران حرفه ای بدون آثار سوء در جامعه نمیباشد . از آنجا که بسیاری از این ورزشکاران از دوران نوجوانی مورد آموزش و تشویقات غیر اصولی بوده اند متوجه نیستند که با پولی که دریافت می کنند سلامتی خود را می فروشند . هنوز دو مورد اخیر آن که دو نفر فوتبالیست جوان در میدان مسابقه دچار سکته قلبی شدند و یکی از آنان بلافاصله جان داد فراموش نشده است . چگونگی وضعیت سلامتی اینگونه افراد هم پس از جوانی و خارج شدن از دید مردم مورد توجه کسی نیست . اگر آماری دقیق تهیه شود میتوان نسبت به سلامتی دراز مدت آنان مطلع شد . که البته این امر هیچگاه مورد توجه عموم واقع نشده است .
حال باید دید آیا مسابقات کنونی المپیک مزایایی را که در بدو ایجاد آن منظور بوده در بر دارد یا فقط بعنوان ابزاری در دست سود جویان و سلطه گران درآمده است ؟ زمانی که در یونان برای ترک مخاصمات خونین ، مسابقات المپیک جایگزین شد ، واضح بود که بسیار بهتر از ادامه جنگ و کشتار یکدیگر بود و تمرینی بود برای توجه به صلح و دوری از جنگ . امروزه مردم از اهمیت صلح و ممانعت از بروز جنگ آگاهی دارند و اصولا این مردم نیستند که موجب جنگ می شوند . باید دید که آیا بازیهای المپیک کمکی به حفظ صلح جهانی می کنند یا نه . زمانی که انعکاس خصومت بین حکومتها در میادین ورزشی به ورزشکاران تحمیل می شود ، و در حالیکه جنگهای خانمانسوز در نقاطی از دنیا در سایه بمباران تبلیغات ورزشهای المپیک از نظرها پنهان می ماند ، چه اهداف صلح جویانه ای را میتوان در المپیک جویا شد ؟ در بازیهای امسال در لندن ، خود محل مسابقات بعنوان یک هدف جنگ تروریستی تلقی شده و ارتش انگلیس را در حالت آماده باش در آورده است ! همین امر موجبات احساس نا امنی در میان همسایگان دهکده المپیک شده ولی شکایت آنان نسبت به نصب سیستمهای موشکی ضد هوایی بر بام ساختمانها بجایی نرسیده است !
آیا وقت آن نرسیده است که پس از قرنها سوء استفاده از المپیک و صرف هزینه های زیاد از جیب مردمانی که به نان شب خود نیازمندند و هیچ توجهی هم به بازیهای المپیک ندارند نسبت به کل آن تجدید نظر کرد ؟ آیا میادین مسابقات کنونی تبدیل به شکلی دیگر از میدان گلادیاتور بازی به شکل مدرن نشده است ؟! آیا المپیک امروزی در شأن انسان متمدن این قرن میباشد ؟
درج این مطلب در این وبلاگ روستایی باید یاد آور این موضوع باشد که در حالیکه تجمع انبوه مردم در شهرهای آلوده و جانکاه با عدم امکان تحرک لازم ، موجب بروز بسیاری از بیماریهای جسمی و روحی و مرگهای زود رس شده است ، در این روستا که کار در آن میتواند سلامت بخش و روح افزا باشد کسی باقی نمانده است که درختهای زیبا و پربار آنرا آبیاری کند .
Friday, 22 June 2012
درسهایی از مزرعه حیوانات
قلعه حیوانات " هم ترجمه شده یکبار در اوایل دهه شصت خوانده بودم . تا
آنجا که بخاطر دارم اوایل سال پنجاه و هشت بود زمانی که من در یکی از
سازمانهای دولتی مشغول کار بودم و بعنوان یک انقلابی دوآتشه در اداره
امور اداره بعد از سقوط رژیم شاهنشاهی بصورت شبانروزی فعالیت می کردم ،
روزی یکی از کارمندان که نظر خوبی نسبت به انقلاب نداشت بصورتی طعنه آمیز
به من که در آنروز بر او ریاست آزادمنشانه داشتم گفت : " داستان قلعه
حیوانات را خوانده اید ؟! " من که فقط از عنوان داستان و طرز گفتن او
متوجه شدم که در مقام مقایسه مردم انقلابی ایران با حیوانات آن قلعه است
، بدون اینکه از محتوای داستان اطلاع داشته باشم ، با نگاهی نسبتا تند او
را از خود دور کردم و جسارتش را بحساب نا آگاهی او و اینکه کمی هم سربه
هوا بود گذاشتم . تا اینکه چند سال بعد از آن ماجرا ، زمانیکه حذف و
پاکسازیهای انقلابی در ایران شروع شده بود و گروههایی بعنوان ناخالصی و
غیره از صحنه کنار گذاشته شده بودند ، منهم دیگر مجبور نبودم سخت کار کنم
، در ادامه تحصیلاتم در دانشگاه توفیق اجباری یافتم تا متن انگلیسی
تعدیل شده آن داستان را بخوانم . آن روز اول که آن کارمند با من چنان گفت
هرگز فکر نمیکردم که انسانهای انقلابی با انقلابیون حیوانات در یک داستان
قابل مقایسه باشند ، ولی با خواندن بخشهای اول این داستان متوجه شدم که
بی شباهت هم نیست .
چند روز پیش در لابلای کتابهای کتابخانه خودم اصل کتاب کامل آنرا
به زبان انگلیسی یافتم . ظاهرا یکی از بچه ها آنرا از دیگری قرض گرفته .
شبها قبل از خواب آنرا می خواندم و در این چند روز که دوباره برای
تعطیلاتم به وانشان آمدم آنرا تمام کردم . میخواستم در مورد قلعه ای که
در وانشان از یادگارهای قدیم مانده و این روزها برای انجام یک برنامه
فیلمسازی در حال بازسازی است بنویسم ولی فکر کردم اول از داستان قلعه
حیوانات شروع کنم و داستان قلعه وانشان را به بعد بسپارم .
نمیدانم جورج اورول این داستان را بعنوان دستورالعملی برای
فئودالهای انگلیسی بعد از فروپاشی سلطنت از نوع قدیمی آن نوشته و یا
بعنوان درس تجربه برای کشاورزان و کارگران بعد از انقلابهای اجتماعی ؟ از
پیشینه زندگی اورول که نام اصلی او اریک بلر بوده است چنین بر می آید که
او در نظر داشته ضمن نوشتن واقعیاتی مربوط به یکی از انقلابهای گذشته ،
آن داستان را نمونه تجربی قرار دهد برای مردمی که سعی می کنند خود را از
سلطه دیگران خارج کنند بگونه ای که با استفاده از آن تجربه ، دیگران در
چنین دامهایی گرفتار نشوند . هر آنچه قصد و نیت او بوده باشد این داستان
میتوانسته برای همه گروههای اجتماعی- سیاسی جامعه مورد استفاده قرار گیرد
. ولی تا آنجا که دیده میشود ظاهرا بهترین استفاده آن نصیب گروههای حاکم
بر جوامع شده است مخصوصا در جوامعی که مواجه با نوعی انقلاب مردمی بمنظور
خلاصی از حاکمیتهای جبار بوده اند .
داستان مزرعه حیوانات از آنجا شروع میشود که خوک بزرگ که مورد احترام
و توجه همه حیوانات بود زمانی که حس کرد دیگر وقت زیادی برای زندگی کردن
ندارد مایل بود خوابی را که دیده بود برای کلیه حیوانات تعریف کند و
حیوانات هم در اولین فرصت که چشم مزرعه دار را دور دیدند برای شنیدن
حرفهای او جمع شدند . ولی قبل از اینکه در مورد خوابش صحبت کند لازم
دانست نظر خود را در مورد زندگی حیوانات بیان کند . او به حیوانات گفت :
" این چه زندگی هست که ما حیوانات داریم ؟! هیچ حیوانی معنی شادی و خوشی
را بعد از یکسالگی درک نمی کند ! هیچ حیوانی آزاد نیست ! حقیقت اینست که
زندگی حیوانات شده است بدبختی و برده گی ." بعد ادامه می دهد : " آیا این
طبیعت زندگیست که ما باید چنین باشیم ؟! آیا سرزمین ما آنقدر بی حاصل و
فقیر است که نمیتواند یک زندگی خوب برای ساکنینش تامین کند ؟! نه سرزمین
ما آنقدر ثروتمند است که امکان تغذیه خوب حیواناتی بسیار بیشتر از ما را
هم دارد ! پس چرا ما باید با این وضعیت دشوار به زندگی ادامه دهیم ؟! "
او علت را در انسان مزرعه داری می بیند که رهبری و کنترل حیوانات را
در دست دارد . و می گوید که با برکناری این انسان ، که بدون اینکه تولید
داشته باشد فقط مصرف می کند ، به تنگدستی ها و زحمات طاقت فرسا خاتمه
داده میشود و همه را دعوت به شورش می کند .
خوک بزرگ بعد از چند روز می میرد ولی نصایحش موجب شد که حیوانات دیگر
مخصوصا خوکها که از همه باهوش تر بودند نگرش جدیدی نسبت به زندگی پیدا
کنند و اگر چه تصور نمی کردند که در زمان حیات آن نسل از حیوانات انقلاب
صورت پذیرد در صدد آمادگی برای چنان روزی بر آمدند .
از قضا طولی نکشید که حساسیت انسان مزرعه دار نسبت به حیواناتش کم شد
و مردانش هم دچار فساد و خمودگی شدند تا اینکه یک روز مزرعه دار و مردانش
از تغذیه بموقع حیوانات بازماندند تا اینکه شب هنگام صبر حیوانات به سر
آمد و شورش شروع شد . مزرعه دار و مردانش که اصلا تصور چنین عکس العملی
از حیوانات را نداشتند با تازیانه و تفنگ به جان حیوانات افتادند ولی این
بار دیگر تفنگ و تازیانه اثر نکرد و حیوانات بر مردان حمله کردند و
آنانرا از مزرعه اخراج و خود امور مزرعه را در اختیار گرفتند .
رهبری و اداره امور در دست خوکها بود که در بین آنان دو خوک نر به
نامهای ناپلئون و اسنوبال از مدتها قبل مطالعات لازم را انجام داده
بودند و خود را برای چنین روزی آماده کرده بودند . مخصوصا اسنوبال خود را
با تئوریهای کارساز مجهز و نصایح خوک بزرگ را بصورت یک قانون جدید مشهور
به هفت فرمان در آورده و آنرا پایه و اساس "مکتب حیوانیت" قرار داد که
مطابق آن آزادی حیوانات و حقوق مساوی برای همه تامین میشد و همه حیوانات
قبول کردند که بر اساس آن عمل شود .
با وضعیت جدید ، حیوانات که از آن پس حاصل دسترنج خود را از آن خود
می دیدند با جدیت مخلصانه مشغول بکار شدند و در همان سال اول محصولات
مزرعه بهتر از زمان سلطه انسان بر مزرعه شد . ولی حیوانات نگران حمله
مزرعه دار قبلی بودند که گاه خبر میرسید که خود را برای بازپس گیری مزرعه
آماده می کنند مخصوصا که مزرعه دارهای دیگر هم نگران بودند که اگر انقلاب
آن حیوانات پیروزمندانه پیش برود امکان شورش حیوانات سایر مزارع هم بود .
بالاخره آنروز رسید و حمله انسانها شروع شد . ولی حیوانات آماده دفاع
شدند و اسنوبال یکی از دو خوک نر که با مطالعه تاریخ جنگها خود را با
علوم دفاعی مجهز کرده بود رهبری دفاع از مزرعه را بعهده گرفت و اگرچه خود
او هم در جنگ زخمی شد موفق به دفع حمله انسانها شدند و مدال درجه یک
قهرمانی هم با تصویب همه حیوانات نصیب او شد .
با شکست انسانها حیوانات با روحیه ای بهتر مشغول کار شدند و اوضاع
میتوانست درست پیش برود اگر نبود بخاطر اختلافاتی که بین آن دو خوک رهبر
بوجود می آمد . طبق موافقت ضمنی حیوانات ، قرار بود که تصمیمات و
سیاستگزاریها توسط خوکها انجام شود ولی هر برنامه میبایست به تصویب
اکثریت حیوانات برسد . اسنوبال دارای برنامه های متعدد برای پیشرفت مزرعه
بود و میخواست با آموزش حیوانات ضمن سواد آموزی آگاهیهای لازم برای ساخت
ابزارهای جدید و کارخانجات لازم برای تامین زندگی بهتر به آنها داده شود
. ولی ناپلئون که خوکی خود رای ولی فاقد برنامه بود فقط اصرار داشت که
حیوانات سخت کار کنند . در مورد دفاع از مزرعه ناپلئون خواستار ایجاد یک
ارتش دفاعی مجهز بود ولی اسنوبال عقیده داشت که با پیشرفت مزرعه و نفوذ
پیام انقلاب به حیوانات سایر مزارع ، انقلابهای مشابه در مزارع همسایه ها
هم بوقوع خواهد پیوست و از آن پس دیگر نگرانی از هجوم همسایگان از بین
خواهد رفت . ناپلئون به سواد آموزی حیوانات عقیده نداشت و می گفت فقط
باید جوانان را تحت آموزشهای جدید قرار داد . در این میان دو تا از سگهای
مزرعه هم زاییده و هریک چند توله سگ آوردند ولی این توله سگها خیلی زود
از دید سایر حیوانات محو شدند و کسی نمیدانست چه بازی سرشان آمد .
بزرگترین اختلاف آن دو بر سر ساخت یک آسیاب بادی بود که طراحی آن
توسط اسنوبال انجام شده بود ولی ناپلئون مخالف سرسخت ساخت آن بود . تا
اینکه یک روز قرار شد در میتینگی که معمولا هر یکشنبه برای مشورت و تصمیم
گیریهای مهم تشکیل میشد موضوع آسیاب بادی به رای عموم گذاشته شود . طبق
معمول اسنوبال و ناپلئون به ترتیب در موافقت و مخالفت با ساخت آن سخن
گفتند و پس از سخنرانی تاثیر گزار اسنوبال ، زمانی که معلوم شد نظر
اسنوبال رای خواهد آورد ، با یک حرکت و صدای نا آشنای ناپلئون سر و کله
نه سگ جوان تعلیم دیده مهاجم پیدا شد که بر اسنوبال حمله کردند . اسنوبال
خود را به زحمت از دست سگهای مهاجم فراری داد و از مزرعه گریخت و دیگر
کسی او را ندید .
از آن پس ناپلئون رهبری بلامنازع حیوانات مزرعه را بعهده گرفت و آن
سگهای تعلیم دیده از او و فرمانهای او پاسداری می کردند . یکی از خوکها
هم که در سخنرانی کم نظیر بود و مشهور بود که او قادر است هر سیاهی را
سفید جلوه دهد کار توجیه عملکردها و گزارش آمار و اخباری را که از پیشرفت
ایده آلی امور مزرعه خبر میدادند بعهده داشت .
حیوانات هر روز بیشتر از پیش کار می کردند ولی غذای کمتری عایدشان
میشد . بزودی مشخص شد که شیر گوسفندان و بیشتر محصول سیب مزرعه از آن
خوکها می شود و برای سایر حیوانات سهمیه روزانه تعیین شد که به اندازه
بخور و نمیر آنان بود . خوک سخنگو هم ماموریت داشت که برای سایر حیوانات
توجیه کند که چرا لازم است خوکها خوب تغذیه شوند که کار اداره امور که با
فکر خوکها انجام میشود مختل نشود که مبادا منجر به بازگشت دوباره انسانها
به مزرعه و شروع بردگی مجدد حیوانات برای انسانها شود . و این تهدیدی بود
که همیشه بر سر آنان می کوبیدند .
از اسنوبال هم دیگر خبری نبود . فقط هروقت مشکلی در کار مزرعه پیش می
آمد او را متهم به ایجاد خرابکاری می کردند . او را متهم کردند که با
انسانها همدست شده . بعدها گفتند که او اصلا عامل نفوذی انسانها بوده و
در حمله انسانها به مزرعه هم به نفع انسانها کار می کرده . حتی کمی بعدتر
به حیوانات گفتند که اصلا اسنوبال همراه انسانها وارد جنگ با حیوانات شده
بود و زخمی هم که در آن جنگ برداشت آثار دندانهای رهبر بزرگ ناپلئون بوده
که سخت با او جنگیده است . در مورد آسیاب بادی هم بعد از فرار اسنوبال
ناپلئون با ساخت آن موافقت می کند و بعدها به حیوانات گفته شد که آسیاب
توسط رهبر ناپلئون طراحی و اجرا شده . خلاصه اینکه رهبر ناپلئون مظهر همه
پیشرفتها ی عجیب بود که حیوانات هم از آنها سر در نمی آوردند و اسنوبال
دشمنی بود که با انسانها همکاری می کرد تا دو باره کنترل مزرعه را در دست
گیرند . حیوانات هم دیگر در مورد خاطرات گذشته خود مشکوک شده بودند و
برای بعضیها مخصوصا گوسفندان اصلا اهمیتی نداشت که چه شد و چه میشود .
گوسفندان که تلاشهای اسنوبال برای باسواد کردنشان بجایی نرسیده بود فقط
شعار معمول خود را میدادند که معمولا عبارت بود از : " چهارپا خوب دو پا
بد ." مخصوصا زمانی که یکی از حیوانان نظر مخالفی ابراز می کرد قبل از
اینکه سگها دندان نشان دهند گوسفندها با شعار سردادن طرف را خاموش می
کردند .
سالها اوضاع بر این منوال گذشت . دیگر آن آرزوهای انقلابی بر باد
رفته بود . شعارها و مفاد هفت فرمان تغییر داده شده بودند و دیگر
میتینگهای یکشنبه ها هم برگزار نمیشد و فقط هر بار فرمان جدیدی صادر میشد
حیوانات را برای ابلاغ احضار می کردند . حاکمان جدید مزرعه پنهانی با
انسانها داد و ستد می کردند تا آنجا که قویترین اسب مزرعه که همه توان
خود را در راه انقلاب صرف کرده بود و به همراه اسنوبال مفتخر به مدال
درجه یک قهرمانی شده بود زمانی که بر اثر کار طاقت فرسا درست کمی قبل از
سن بازنشستگی در راه حمل آذوقه برای ساخت آسیاب بادی از پا در آمد به
بهانه اینکه رهبر او را برای مداوا به بهترین دامپزشکی انسانها می فرستد
او را به سلاخ خانه انسانها فروختند . حیوانات به اینکه یکی از بهترین
زحمتکشان خود را برای مداوا بدست انسانها بسپارند راضی نمیشدند ولی خوک
سخنگو آنان را متقاعد کرد که رهبر برای چنین اسبی بسیار احترام قائل است
و اجازه نخواهد داد او کمترین رنجی را متحمل شود . زمانی که ارابه اسب کش
انسانها برای حمل او آمد بعضی از حیوانات که خواندن و نوشتن را از
اسنوبال یاد گرفته بودند از نوشته های روی ارابه فهمیدند که او را به
سلاخ خانه می برند و هر چه تلاش کردند او را نجات دهند نتوانستند . بعدها
خوک سخنگو آنان را قانع کرد که حیوانات اشتباه فهمیده اند که او را به
سلاخ خانه سپرده اند و چند روز بعد خبر مرگ او را در یکی از مجهزترین
بیمارستانها پخش کردند و بدون اینکه کسی جسد او را ببیند مراسم با شکوهی
برای او ترتیب دادند که رهبر هم در آن شرکت داشت .
حیوانات زمانی متوجه اوضاع شدند که یک شب سر و صدای جلسه ای که در
ساختمان مرکزی مزرعه با شرکت چهار یا پنج بلکه پنج به اضافه چند از مزرعه
دارهای انسان تشکیل شده بود آنان را به خود جلب کرد و بدون اینکه خوکها
و سگها متوجه شوند از پنجره ها به داخل سرک کشیدند و شنیدند که چگونه
خوکها و انسانها با همدیگر دل می دهند و قلوه می گیرند . آنها شنیدند که
مزرعه دار همسایه ضمن سخنرانی خود گفت که در ابتدا ما فکر می کردیم که
انقلاب مزرعه حیوانات منجر به شورش حیوانات ما بشود ولی زمانیکه انظباط و
دیسیپلین حاکم بر این مزرعه را دیدیم متوجه اشتباه خود شدیم و دیدیم که
این بهترین راه کار کشیدن بیشتر از حیوانات ضمن تغذیه کمتر آنان است . و
بعد از ناپلئون شنیدند که او به انسانها قول داد که هیچ جدایی بین خوکها
و انسانها نیست ، تمام شعارهای مزرعه عوض می شوند و حتی اسم مزرعه هم به
همان اسم اولش بر می گردد . حیوانات در آن شب پس از اتمام سخنرانیها و
شروع بازی انسانها با خوکها با سرهای افکنده و دمهای آویزان به سمت طویله
های خود برگشتند .
هنوز چند متری از ساختمان مرکزی مزرعه دور نشده بودند که صدای فریاد
برخاسته از مهمانی آنانرا دوباره به پشت پنجره ها کشاند . سر بازی پاسور
بین خوکها و انسانها دعوا شده بود چرا که ناپلئون و یکی از مزرعه داران
هر دو آث کشیده بودند . دوازده صدا با هم و با عصبانیت فریاد می کشیدند
که همه شبیه هم بودند . سئوال این بود که چه بر سر صورت و کله خوکها در
آمده ! حیوانات هر چه بصورت خوکها و انسانها نگاه کردند تشخیص اینکه کدام
انسان است و کدام خوک غیر ممکن بود .
با این صحنه جورج اورول داستان مزرعه حیوانات را به پایان میبرد .
منظورش از اینکه در آخرین لحظه خوکها و انسانها شبیه هم بودند چیست ؟ آیا
میخواهد بگوید که اینگونه انسانها با خوکها فرقی ندارند و یا اینکه
میخواهد بگوید که این حیوانات بودند که در آخرین لحظه متوجه عدم حضور
خوکها در جمع مهمانی نشدند چرا که در آن جدال خوکها نیز که دیگر از حمایت
سایر حیوانات محروم شده بودند توسط انسانها اسیر و به زیر زمین برده شده
بودند و آن دوازده صدا انسانها بودند که بر سر تقسیم مزرعه با هم جر و
بحث می کردند ؟!
اینکه در ابتدای این نوشته عرض کردم حاکمین بهترین بهره برداری را از
این داستان برده اند این بار فقط یک مورد از آنرا ذکر می کنم و آن اینکه
حاکمین فعلی مزارع جهان این درس را گرفته اند که هنگام تشکیل جلسات
معامله کاریهای خود اجازه ندهند حیوانی از پنجره سرک بکشد ، تا اینکه
اخبار آن جلسات را همانگونه که باید ، از طریق سخنگویان رسمی منتقل کنند
.
Saturday, 31 March 2012
سال نو راه نو
سال نو را هر آنگاه که با نگاهی نو و دلی مملو از مهرو محبت به همنوع و محیط پیرامون خود آغاز کنیم ، و تحول در احوال خود و جامعه را هدف قرار دهیم ، و شناخت حقوق خود و دیگران را برنامه تعلیم خود منظور کنیم ، و احترام به حقوق دیگران را مقدمه محترم شمرده شدن حقوق خود تلقی کنیم ، مبارک خواهد بود .
Thursday, 26 January 2012
زنگ خطر قحطی در دهات بصدا درآمده !
با اضافه کردن چند روز به تعطیلات این هفته ، بمنظور فرار از هوای کشنده تهران به وانشان آمدم . قصدم این بود که این بار فقط از هوای تمیز اینجا استفاده کنم و با گشت و گذری هم به دشت و صحرا ، درختان را هم که از برکت برف و باران زمستانی محروم مانده اند آبیاری کنم . چرا که نگرانم با این خشکی زمستان امسال شاید این درختان دیگر آب کافی گیرشان نیاید .
در نظر نداشتم مطلبی را در این وبلاگ بنویسم تا اینکه امروز در فضای ساکت و خلوت اینجا فرقانی پر از مواد غذایی نظرم را جلب کرد . ابتدا فکر کردم نذری پخش می کنند . از فرد فرقاندار به زبان محلی سوالی کردم که جوابم را نداد . به قیافه اش فکر کردم مشکلی دارد . کمی جلوتر سه چهار نفر در کنار دیوار حمام آفتاب گرفته بودند . موضوع فرقان و بارش را پرسیدم ، گفتند از مغازه خرید کرده ! این همان مغازه ای است که چند ماه پیش موضوع سرقت و سرو صدای پیر مرد فروشنده آنرا نوشتم . معمولا در طول یک ماه هم یک فرقان جنس فروش ندارد . در مورد حامل فرقان سوال کردم ، گفتند اهل یکی از دهات اطراف است ، چون قیمت اجناس دارد به سرعت بالا میرود و میترسند قحطی بیاید دارند خرید می کنند . آن یکی گفت کاربار فلانی این روزها سکه است ، معمولا توی دکانش مگس هم نمیپرید ، حالا این روزها فرقان فرقان ازش خرید می کنند ، مردم ترسیده اند که نکند قحطی بیاید!
تعجب کردم که دهاتیها شم اقتصادیشان اینقدر تیز است . بعد که به یاد اخباری افتادم که از قول عسکراولادی و احمد توکلی در مورد خطر قحطی در شش ماه آینده نوشته بودند ، متوجه شدم که ظاهرا منم که اصلا این روزها اقتصادی فکر نکرده ام . شاید به سبب آن هوای کشنده تهران بوده است که ترس مردن از هوای ناسالم ، ترس و تصور گرسنگی را تحت الشعاع قرار داده است ! با خود گفتم چند کلمه بنویسم تا بلکه به گوش کسی برسد که بتواند فکری بکند .
Friday, 23 December 2011
مرگ و میر شایع و تشریفات زائد
ایرانیان ، که همانند میزان تورم و جرم و جنایت و غیره در حال افزایش است
، میزان مرگ و میر است . کمتر از یک هفته است که از یک فرصت تعطیلی
استفاده کرده و از هوای آلوده تهران فرار و به روستا پناه آورده ام تا
نفسی تازه کنم ، چپ و راست پیغامهای مرگ میرسند . هر وقت بوق پیغام تلفن
شنیده میشود از خود میپرسم این بار چه کسی مرده است ؟! حتی هروقت صدای
بلندگوی مسجد بلند میشود و می گوید توجه فرمایید ، مردم از خود می پرسند
: " کی مرده ؟! "
در اولین روز ورودم به وانشان پیغام آمد که فلان فامیل در تهران به
رحمت خدا پیوسته و فردا تشییع جنازه است ! از خود میپرسم برگردم تهران
؟! هنوز از فکر تشییع جنازه خارج نشده ، پیغام می آید که دو روز بعد
مراسم ختم اوست . تصمیم میگیرم حالا که اینهمه راه را آمده ام یک روز
دیگر اینجا بمانم و برای ختم بروم . یک روز قبل از حرکت ، پیغام جدید
میرسد که فلانی هم فوت کرده و فردا برای تشییع به وانشان میرسد ! با خود
می گویم توی وانشان هم که زیاد کسی نمونده برای تشییع این جنازه ، شاید
ثواب این یکی بیشتر باشد . هنوز این جنازه به وانشان نرسیده ، پیغام
سومین درگذشت میرسد و تشییع جنازه ای دیگر ! باز اعلام میشود مجالس ختم
دومی یکی روز پنجشنبه در وانشان و دیگری روز جمعه در روستای مجاور
برگزار میشود . مجلس ختم سومی هم روز جمعه در تهران است . برنامه من هم
این بوده که در پایان یک هفته تعطیلی ام روز شنبه به تهران برگردم .
هرسه این درگذشتکان هم از نزدیکان و آشنایان هستند که احساس میشود باید
در مراسمشان شرکت کنم . این داستان که عرض کردم ، مشتی از خروار است که
فقط ما جامعه کوچک وانشانیها با آن مواجه هستیم .
دو هفته پیش هم که مصادف با دهه محرم بود در همین وبلاگ نوشتم که
وانشان در عزای مضاعف بود . آن بار هم مواجه شدم با مرگ سه نفر . قبل از
این بیشتر درگذشتگان مردان بودند ، ولی مثل اینکه مردان زنده کم شده اند
و حالا شش نفر خانم پشت سر هم به دیار نا پیدا رفته اند . دیگر در وانشان
کسی جرات نمی کند تنها بماند ، چرا که فکر می کنند ممکن است در تنهایی
بمیرند . راستش را بگویم هر وقت یاد اینهمه مردگان میافتم دور و بر قلب
خودم احساس نا خوشایندی می کنم و به خودم مشکوک میشوم . اگر چه من اخیرا
چکاپ کرده ام و تا آنژیو هم رفته ام و دکتر به من قول داده تا بیست سال
دیگر هم رگهای قلبم مشکلی نخواهند داشت ! منهم سعی خودم را می کنم که
مبادا بچه هایم با غم روبرو شوند . ولی فقط رگ قلب نیست که می میراند !
امروزه انواع امراض قلبی هست باضافه انواع سرطان و سکته های مغزی . بقول
خانم وزیر بهداشت ، سونامی سرطان در راه است . یعنی هنوز سونامی نرسیده !
وای بحال آنروز!
در مطلبی که با عنوان " غم آخر " در همین جا نوشته ام مفصلتر در
اینمورد گفته ام و اشاره کرده ام که در دنیای پیشرفته ، سن مردم دارد
بالاتر و بالاتر میرود و در فکر این هستند که یاد بگیرند چه کنند که در
آینده کسی نمیرد . ولی حالا می خواهم در مورد این آداب و رسوم جاری در
زمان مرگ و میرها بیشتر بنویسم که بار فراوانی بر دوش مردم و خانواده های
متوفی می گذارند . البته بزرگداشت رفتگان امریست بسیار مطلوب و لازم ،
ولی باید طوری برگزار شود که موجب مسائل مضاعف برای مردم نشود .
در نظر بگیرید وضعیت کسانی را که یکی از عزیزانشان از دنیا رفته است
، مخصوصا اگر درگذشته جوان باشد و سرپرست چند فرزند جوان . تازه مواجه
میشوند با مسائل تشییع و خاکسپاری . اگر متوفی در روستا باشد ، اگر چه
تشریفات خاکسپاری کمتر و آسانتر است ، ولی تمام نزدیکان باید از شهرهای
دور و نزدیک خود را به روستا برسانند . خانه های روستا هم ، مخصوصا اگر
زمستان باشد ، آمادگی پذیرایی از مهمان زیاد را ندارند . بسیاری مجبورند
پس از مراسم خاکسپاری برگردند و گاهی اتفاق افتاده است که در همین رفت و
برگشت ها حادثه هایی موجب مرگ و زخمی شدن چند نفر دیگر شده است .
اگر خاکسپاری در شهرهایی مثل تهران باشد ، خانواده متوفی و چند
خانواده دیگر از نزدیکان تقریبا یک روز کامل در گیر خاکسپاری میشوند با
آنهمه مشکلات رفتن و برگشتن از بهشت زهرا . هزینه خاکسپاری در بهشت زهرا
هم که روزبروز بالاتر میرود ! قیمت قبر ، هزینه بلند گو ، نماز و غیره .
تازه گاهی باید بالای قبر منتظر شد و رشوه هم به آن آقایی داد که میخواهد
بیاید و وردهای زمان خاکسپاری را جاری کند . از این هم که بگذریم با
تقاضای باند گریه کنان مواجه میشویم که تقاضای پول اضافی می کنند برای
خاک و گل بر سر مالیدن !! آخر چرا باید اجازه دهیم این سیستم مافیاگونه
در بهشت زهرا وجود داشته باشد ؟! اسمش را هم گذاشته اند بهشت !! خاکسپاری
معمولا تا کمی بعد از ظهر طول می کشد و حالا باید فکر ناهار تشییع
کنندگان باشند .
همین ناهار دادن که اجبارا باید در یک رستوران باشد مخصوصا برای کسی
که وضع مالی خوبی نداشته باشد ، باریست سنگین . آخر مگر در آن حالت این
غذا ، خوردن دارد ؟؟ تازه غذاهای اینگونه رستورانها اگر مرضی به امراض
اضافه نکنند ، هیچ فایده ای هم برای آن بدن خسته ی برگشته از آلوده ترین
نقطه تهران ندارد . چرا هرکس نرود منزل خودش نهار بخورد و خانواده متوفی
را به درد خودشان رها نکنند ؟! شنیده ام که در بعضی نقاط ایران برای مدت
تقریبا یک هفته خویشاوندان از خانواده متوفی پذیرایی می کنند . این رسم
بسیار خوبی است ، چرا این رسم را همگانی نکنیم ؟
تازه بعد از خاکسپاری تا چند روز منزل متوفی پر است از مردمی که خود
را موظف میدانند برای تسلیت مراجعه کنند . پذیرایی از این جمعیتها در
اینمدت کافی است تا یک خانواده کم بضاعت را برای مدتی مقروض نگهدارد .
مراسم روز سوم هم در جایی مانند تهران بسیار گران تمام میشود . مساجد هم
که شده اند دکان بعضی ها و محل درآمد بعضی دیگر !
آیا نمیتوانیم به این وضعیت سروسامان بهتری بدهیم ؟ تا کی باید رسومی
را که معلوم نیست چگونه بر ما تحمیل شده است ادامه دهیم ؟! آخر مزیت
انسان به اینست که با مشورت همدیگر از مشکلاتشان کم کنند ، نه اینکه بر
آنها بیفزایند . اخیرا رسم کردند که بعد از مراسم ، میوه و غیره به شرکت
کنندگان تعارف می کنند که با خودشان ببرند ! این چه ثوابی دارد ، در حالی
که در همین وانشان خودمان کسانی هستند که هرگز یک غذای کامل نمی خورند !
اگر کسی میخواهد ثواب ببرد و به فکر مردگانش هست ، چرا بدون اینکه کسی
متوجه شود این هزینه ها را به مستمندان نپردازد ؟!
برای کاستن از تالم و تاثر بازماندگان ، لازم است کار کارشناسی شود و
از دانش روانشناسان استفاده و مطابق سلاحدید آنان برنامه ریزی کرد . اصلا
آیا لازم است فرزندان و نزدیکان درجه یک متوفی در زمان خاکسپاری حضور
داشته باشند ؟ هیچ توجه کرده اید حالت کودک و فرزند جوانی را که بر سر
قبر ، نظاره می کند گذاشتن بدن پدر یا مادر را در داخل آن گود و خاک
ریختن بر روی آن را ؟؟ پدر یا مادری را که تا دیروز ، هم آغوش ، همدیگر
را نوازش می کردند ، حالا می بینند با عجله گذاشتندش توی آن باریکه و با
خاک می پوشانندش ! این قطعا برای کودکان و نوجوانان و روحیه آنان زیان
آور است .
چرا همین سازمان بهشت زهرا را موظف نکنند همه مراحل حمل جنازه ، تا
خاکسپاری را با نظارت دو نفر از نزدیکان متوفی انجام دهد و سنگ لحد را هم
همزمان نصب ، بطوریکه مدت کوتاهی بعد از فوت ، فرزندان و نزدیکان او بر
سر مزار تمیز و تزیین شده وارد شوند و یاد او را گرامی بدارند ؟ این ،
مخصوصا برای فرزندان کم سن و سال به مراتب بهتراست . تا آنزمان هم
بستگان نزدیک ، هریک به نوبتی که خود با هم تعیین می کنند از ورثه متوفی
پذیرایی نمایند .
امروزه برای تسلیم مراتب تسلیت به نزدیکان متوفی راههای مختلف
مانند نشریات و پیغامهای تلفنی و الکترونیکی وجود دارد که میتواند
جایگزین آمد و رفتهای درد سر ساز گردد . یکی از مسائلی که در مجالس ختم
وجود دارد و به آن توجه نمیشود ، فشردن دست و حتی ماچ و بوسه هایی است که
بین مردم شرکت کننده و گروه عزادار در محل مجلس رد و بدل می گردد . هیچ
توجه می شود که اگر یکی از این جمعیت حامل ویروس یکی از امراض رایج باشد
، ممکن است در هر یک از این مجالس به ده ها و یا صدها نفر دیگر سرایت کند
؟!
سخنرانیهای رایج در مراسم ختم هم بیشتر به مطالب تکراری تبدیل شده
است و اغلب مردم هم تمایلی به شنیدن آنها نشان نمیدهند و معمولا با شروع
سخنرانی اکثریت جلسه را ترک می کنند . هزینه این سخنرانیها هم که بیشتر
از میزان تورم رو به رشد است ! آیا جایگزین بهتری برای این نیست ؟ در
وانشان چند سالیست ، پس از فوت آخرین سخنران مقیم ، مردم از این نعمت
محروم شده اند و چون مردم ساکن در وانشان دیگر درآمدی هم ندارند ، برای
سخنران جدید نمی صرفد در اینجا مقیم شود . بنابراین اغلب مجالس بدون
سخنران برگزار میشود و مردم هم دیگر عادت کرده اند . دیروز که مجلس ختم
بانویی بود که شوهرش غیر وانشانی بود ، سخنرانی آورده بودند که ظاهرا از
اقوام شوهر بود . همزمان با سخنرانی او ، در قبرستان مشغول زیارت اهل
قبور بودم که از خانمی که با عصا به سختی خود را از این قبر به آن قبر
میرساند شنیدم که گفت : " دیگر روضه خوان لازم نیست ! " این به معنی
اینست که آنان به سیستم جدید عادت کرده اند . مخصوصا که هزینه مداح هم
بالا رفته و پرداخت دو هزینه از این نوع برای مردم سنگین است .
راه حل ساده ای که فعلا به نظر من میرسد اینست که مانند خیلی از
بزرگان که قبل از فوت ، وصیت می کنند که فلان آقا نماز میتش را رهبری کند
و منبر برود ، همه افراد جامعه همین کار را انجام دهند و خودشان و یا
اعضاء درجه اول خانواده ، یکی از کسانی را که با شخصیت متوفی آشنایی کامل
دارد را برای این منظور انتخاب کنند و او هم خود را موظف بداند عمدتا ،
از کارهای نیک و نظرات پسندیده شخص متوفی و اینکه دیگران چگونه میتوانند
به پیشبرد مقاصد مفید او کمک کنند صحبت کند و اینکه چقدر جامعه از درگذشت
افراد خوب متضرر می شود و از علت فوت و راههای جلوگیری از اینگونه مصائب
بیان نماید . اگر اینگونه سخنرانیها معمول گردد و رسم شود ، یکی از فواید
مهم آن اینست که هر فرد زنده سعی می کند در زمان حیاتش خلاقیتهایی را
نشان دهد و کارهای نیکی را انجام دهد تا در زمان برگزاری مجلس ختمش ،
سخنرانی پر ثمر و پر محتوایی ارائه شود و موجب افتخار بازمانگانش گردد .
این نوع سخنها میتواند برای بازماندگان هم مرهمی باشد برغم از دست دادن
عزیزشان .
شاید با پیشرفت وسائل ارتباط جمعی و با استفاده از فنون روز ، حتی
جمع شدن حضوری در یک مکان مشخص هم ضرورتی نداشته باشد و مثلا مانند آنچه
امروزه به ویدئو کنفرانس مشهوراست هرکس از منزل خودش در مراسم شرکت می
کند و با یک مدیریت ساده ، همه به نوبت در برابر غمدیدگان ظاهر و تسلیت
می گویند وسایرین هم میتوانند نظاره گر باشند . هم اکنون هم در بعضی از
مساجد بزرگ تهران دیده ام که از این سیستم در مسجد استفاده می شود ولی
فقط محدود است به نمایش داخل مسجد . البته این را باید به آینده موکول
کرد که شاید هم دیر نباشد . دیروز در نشریه ای خبر از فن آوریهای جدید می
داد که در طول پنج سال آینده تغییرات عظیمی در زندگی بشر ایجاد خواهند
کرد . یکی از آن تغییرات در رابطه با همین سیستم ارتباطات است .
خلاصه اگر بخواهیم از جامعه انسان پیشرفته عقب نمانیم و در دنیا و
نتیجتا در آخرت زندگی شرافتمندانه داشته باشیم ، باید از افکار همدیگر
بطور جمعی استفاده کنیم و آینده بهتری برای خود و فرزندانمان بسازیم . در
غیر اینصورت اگر وضعیت فعلی ادامه پیدا کند ، و میزان مرگ و میر با این
سرعت به جلو برود در آینده ای نزدیک ، وانشان ما هم بی وانشانی می شود .
البته این بلایی است همه گیر در سراسر ایران ، بهمین علت هم هست که آنان
که آمار صحیح را در دست دارند ، توصیه می کنند به بچه آوردن و جایزه هم
برایش تعیین می کنند ! لذا بعید نیست که با انقراض وانشانیها ، جانشین
آنان مثلا واشنگتنی ها بشوند !! حال ما وانشانیها هرچه دلمان می خواهد
فریاد مرگ بر واشنگتن نشینان بر آوریم ! حقیقت اینستکه آینده از آن آنان
است که مغز را در گرو دل قرار ندهند و به خود جرات دهند متخلق به اخلاق
خدایی ، یعنی خلاقیت گردند تا بهشت موعود را در انتظار داشته باشند .
پیشنهاد می کنم وانشانیهایی که این مطلب را می خوانند به دیگران هم
توصیه کنند و در صورت تمایل ، آمادگی خود را برای ترتیب دادن یک نشست با
حضور بزرگان وانشانی و جوانان ، از زن و مرد ، اعلام نمایند تا در مورد
ایجاد تغییرات در این زمینه ها صحبت شود . گر چنین نشود طبیعت کار خود را
انجام می دهد و ما ی تنها و بی برنامه ، در برابر طبیعت و قانون خدایی بی
تدبیر خواهیم ماند و مُرد .
تعطیلات من هم به پایان رسیده است و در حالیکه عصر امروز شایع شده
است یک جوانی دیگر از وانشانیها فوت کرده، با این مطلب دفتر این هفته
وانشان را می بندم . به امید تماس دوستان برای پی گیری و تا فرصتی دیگر
برای نوشتن .
Wednesday, 21 December 2011
آبیاری در زمستان
بعد از بارانی که ماه گذشته بارید ، بقول وانشانیها آب هرز است . یعنی
کسی رسما آبیاری نمی کند و آب حساب و کتاب ندارد . ولی چون مدت زیادی از
باران قبلی گذشته و پیش بینی هم نمیشود که در آینده نزدیک باران ببارد
مردان معدود روستا به فکر آبیاری درختان افتاده اند و روزها آب را در
اختیار می گیرند ولی شبها که یخبندان است آب را رها می کنند .
پریشب که عمو زاده ها برای شب نشینی آمده بودند این موضوع مطرح شد .
زن داداش گفت خدا نکند هوا همینطور خشک بماند ! ( نمیدانم چرا در بین
خانواده های سه پسر حاج محمد ابراهیم ، پدر بزرگ من ، پسر عموها را
داداش صدا می کنند و همسرانشان را هم زن داداش . که البته احساس خوبی هم
دارد . ) در اینجا بحث های پای کرسی کمی فلسفی شد . خواستم ببینم خیلی
بزرگتر از من ها خدا را چطور می بینند ! سوال کردم : " پس اگر هوا خشک
بماند خدا این کار را می کند ؟ اینکه بد است . مگر خدا کار بد هم می کند
؟! " زن داداش گفت : " چه میدونم ! ما که اینجوری میگیم . ولی قاعدتا خدا
نباید کار بد انجام بدهد " گفتم : " پس این خوبست که خدا باران را
نگذارد ببارد ؟! " دیدم چشمها شون شروع کردند با تردید به من نگاه کردن .
آخر این تصور در دهات وجود دارد که بعضی ها هر وقت میرند به شهر ، مخصوصا
اگر به خارج از ایران هم سری زده باشند ، " بیدین میشوند و از خدا بی خبر
! " . گفتم بالاخره خدا کار خوب می کند یا کار بد و یا هردو ؟! ظاهرا
مایل نبودند به این بحث ادامه دهند و الا میتوانستند بگویند : " سزای
اعمال خودمان را میدهد ! : یا " خدا ما را امتحان می کند ! " شاید
نمیخواستند من سوال کنم مگر شما چه کار بدی کرده اید ؟ و یا مگر خدا
نمیتواند عکس العمل شما را در مقابل مسائل پیش بینی کند ، که احتیاج به
امتحان دارد ! بجای همه اینها لبخند سوال آمیزی زدند . منهم برای ختم
این بحث شوخی وار گفتم : " خدا کارهاش را اتوماتیک کرده . همان وقت که
دنیا را آفرید ، طوری آفرید که هر روز مجبور نباشد به هر جا و هر کس سر
بزند و امتحان کند و یا پاداش بدهد و شکنجه کند ! امور دنیا با همان
قانونی که خدا در موقع آفرینش برای هر چیز مقرر کرد ، اداره میشود . در
مورد انسانها ، به آنها عقل داد تا خودشان درک کنند چه کنند که زندگی
خوبی داشته باشند . و باید با کمک هم قانون خدا را یاد بگیرند تا بلد
شوند بدون مشکل زندگی کنند . وما هم نباید هر کار بدی را که پیش بینی می
کنیم به خدا نسبت دهیم و بگوییم " خدا نکند " ، چون خدا مطابق همان قانون
خودش کارش بطور اتوماتیک انجام میشود . باید علت را یاد بگیریم تا
بتوانیم از پیش آمدن بدیها جلوگیری کنیم . با این حرفها سرو ته بخث فلسفی
را جمع کردم . ولی گفتند درختها آب میخواهند و هرکس همت کند برود آبیاری
خوبست . من هم از همان فواید صحبتهای دور کرسی که در نوشته قبلی به آن
اشاره کردم استفاده کردم و تصمیم گرفتم بروم برای آبیاری .
همان طور که گفتم ، آب این روزها حساب و کتاب ندارد . برای همین
تصمیم گرفتم صبح قبل از طلوع آفتاب با ماشین بروم صحرا . با خود گفتم
پیره مردهای اینجا در سرمای صبح زود به صحرا نمیروند ولی برای من با
ماشین ممکن است . همین کار را کردم ولی سر جوی آب که رسیدم دیدم آب نیست
! نگاه کردم بالاترها دیدم یک ماشینی بهتر از ماشین من آنجا پارک است و
دارد با گوشهای راست شده اش که علامت تعجب است به من نگاه می کند . الاغه
چشمهایش را از من برنمیداشت . دیدم آب را سر " ولگای پا بیده " گرفته
اند . ولگا به زبان وانشانی محل باز کردن و بستن مسیر آب است . دنبال آب
رفتم . پیر مرد را دیدم که سرو کله اش را بسته و دارد برگهای خشک را که
جلو آب را گرفته اند با زحمت زیاد بالا میریزد . فکر کردم حاج قنبر است .
سلام گرمی کردم و گفتم " فکر کرده بودم زرنگتر از من کسی اینجا نیست ! "
از صداش فهمیدم که حاج قنبر نیست بلکه حیدرآقاست . صداش از پنجاه سال پیش
از این تغییر نکرده است . گفت " این برگها من را کشتند ! " دست یخ زده اش
را آورد جلو و منهم دست از دستکش بیرون آوردم و به گرمی دستش را گرفتم .
سعی کردم آن دستهای یخ کرده را فشار ندهم چرا که با کوچکترین فشار آن
پوست چروک خورده ی زخمت کشیده اش می ترکد . قرار شد من بروم ولگا ها را
تنظیم کنم و او هر وقت تمام شد ، آب را رها کند برای من . ماشین را کمی
آنطرف تر از ماشین او پارک کردم ، گفتم نکند از روی حسادت چند تا لگد به
ماشین من بزند ! آخر حسادت الاغها نسبت به هم را دیده بودم . آنروزها که
با پدرم هر دو با الاغ مسافرت می کردیم ، او به من یاد داد که اگر
بخواهیم الاغها سریع تر راه بروند باید آنها را به موازات هم نگه داریم .
آنوقت هر دو تند میروند که از هم جلو بزنند . اینجور میشود سر الاغها را
کلاه گذاشت و آنها را وادار کنیم بیشتر برای ما کار کنند ! بعدها توی
دنیای سیاست دیدم خیلی از مردان سیاست هم همینطور عمل می کنند !
رفتم سر زمین پدری و سعی کردم آتش روشن کنم . همه چیز یخ زذه بود .
برگهای شاخه های خشکی هم که پاییز بریده شده بودند و روی هم انباشته برای
آتش زدن ، شبنم یخ زده پوشیده بودند . چند تا کبریت زدم ، خبری از آتش
نشد . دستمال خشکی را که در کیسه صحراییم داشتم در آوردم و با آن آتش درس
کردم . برگها سوختند ولی چوبها آتش نگرفتند و آتش خاموش شد . رفتم پیش
حیدرآقا ، بلکه خیالش خیلی راحت نباشد که بخواهد باغ مو را تا بالای
دیوار پر آب کند !
آبیاری حیدرآقا که تمام شد ، راه افتادیم بطرف ولگای پا بیده . این
درخت بید که از درختهای کمیاب وانشان است تا من بخاطر دارم اینجا بوده .
نرسیده به این ولگا سر و کله یک سگ پیدا شد که پشت سرش چهار پنج تا
گوسفند و یک الاغ با پالان و جوالش میرفتند صحرا . سگه وسط جاده ایستاد و
خیلی جدی به ما دو نفر نگاه می کرد . حیدرآقا که ظاهرا بیشتر از من
ترسیده بود ، چند بار به سگ گفت برو کنار !! ولی سگ هیچ حرکتی نکرد . من
که حرکات آن سگ را پیش بینی کرده بودم گفتم "محلش نذار کاری نداره بیا
از کنار بریم " . از سگ رد شدیم و حیدرآقا حدس زد که این حیوانات مال
آقامجتبی باشند . گفت : " نمیدونم اینا خودشون اومدند بیرون ؟! " بعد داد
زد " آقامجتبی آی ی ی ی " . صدای آقامجتبی فوری از پشت دیوار باغ کنار
جاده در آمد " آی ی ی ی " . آقا مجتبی که ظاهرا پای دیوار مشغول کاری
بود ظاهر شد . از همانجا شروع کردند با هم صحبت از آبیاری روز قبلشان .
حیدر آقا گفت : " لکت ور اومد ؟ " منظورش این بود که آبیاریت تمام شد .
آقامجتبی گفت : " نه بابا چند بار آب را گرفتم و هی سید علی زد قدش ."
خیلی از دست سیدعلی ناراحت بو . با خودم گفتم : " این یکی سیدعلی که
اینطور نبود !! " بلا فاصله با خود گفتم : " شاید پای منافع شخصی که در
میان باشد ، هر سیدعلی یی میتواند دیگران را آزار بدهد ! " . بعد که به
ما نزدیک شد بعد از سلام و احوالپرسی ، گویی فرسنگها از ما فاصله دارد ،
با صدای بلندادامه داد : " بعد از تو حج ابرایم میگیره ؟؟ " حیدر آقا گفت
: " آره برو و سر دوازده بیا بالا " .
ساعت حالا نه صبح شده بود که حیدر آقا آب را در اختیار من گذاشت .
صبحانه هم نخورده بودم . فکر کردم آب را که بردم توی زمین با ماشین بروم
صبحانه بخورم و بر گردم ، ولی با حدس اینکه ممکن است یکی دیگر بیاید و
بزند قد آب ، پشیمان شدم . رفتم پای درختها و لای برگهای خشک ، دنبال
بادام و گردو . چند تا پیدا کردم و مشغول خوردن شدم . آب هم خیلی کم است
و به آهستگی از زیر برگها حرکت می کند . ساعت یازذه صدای آقامجتبی دو
باره بگوش رسید : " نزدیکی ؟؟ " من که مشغول شکستن و خوردن بادام بودم ،
همانطور که نشسته بودم بدون اینکه بطرف او نگاه کنم ، گفتم برو یک نیم
ساعتی دیگر آب را برات میفرستم . آخر از اینکه من را حج ابرایم صدا کرده
بود کمی ازش دلخور بودم . قدیم ها هرکس من را ابراهیم صدا می کرد ، مادر
آمرزیده شده ام اعتراض می کرد . می گفت : " اسم بچه ام را گذاشته ام محمد
ابراهیم نه فقط ابراهیم ! " حالا هم اینجا اغلب بزرگترها من را حج
محدابرایم صدا می کنند .
او رفت و همین طور که داشت میرفت گفت : " آب را دست کسی دیگر ندی ها !
کسی هم قدش نزنه هاااا ! بگو آبه را آقامجتبی داره ! " گقتم خیالت راحت
باشد . خوشبختانه تا ساعت یازده و نیم که من آب را داشتم کسی سراغ آب
نیامد و من در آن ساعت آبرا رها کردم برای آقا مجتبی . حالا حسابی خسته
شده بودم ، اگر بادام گردوها نبودند نمیتوانستم طاقت بیاورم . چند تا
بادام و گردوی دیگر را هم که در حین آبیاری پیدا کرده بودم خوردم و سوار
بر ماشین روانه منزل شدم . سر جوی آب که رسیدم دیدم آب دارد قطع میشود .
بیچاره آقامجتبی زمینش خیلی پایین است . یکی دیگر آن بالاها زده قد آب .
مثل اینکه یک سیدعلی دیگر هم اون بالاها هست .
Tuesday, 20 December 2011
بفرمایید شام روستایی
کارترین عضو بدن یعنی جناب معده بدهم . انسان هر وقت تنهاست حوصله پخت و
پز طولانی را ندارد . بنابراین غذاهای حاضری بهترین گزینه برای یک هفته
تنهایی در روستاست . البته اگر بتوانم بهانه های کافی برای قبول نکردن
دعوت خویشاوندان و برادر و خواهران پیدا کنم . با این وجود لا اقل یکی دو
وعده را باید با آنان باشم و در هر کدام از این وعده ها هم به اندازه دو
وعده غذا باید خورد . غذاهایشان آن قدر لذیذ است که بدون تعارف به اندازه
ای خورده میشود که دیگر جایی برای تعارفات زورگویانه آنان نمی ماند .
تازه از غذای باقیمانده بار می کنند که با خودم ببرم . اینها سوای آن آش
رشته هایی است که با عناوینی مثل عصرانه به معده ای که میخواهد استراحت
کند تحمیل می شود .
اگر بحال خودم واگذار شوم غذاهای مورد علاقه خودم یک وعده آبگوشت ، و
مابقی نان و لبنیات است . منهای صبحانه که معمولا نان و مغز گردو با عسل
است . معمولا در بدو ورود به وانشان شیر یک شب گاو یکی از معدود همسایه
های گاودار را می گیرم و بعد از نیم ساعتی جوش دادن ملایم ، نیمی از آنرا
ماست می کنم و نیمی دیگر را در یخچال نگهمیدارم و روزی یکی دو لیوان می
نوشم . فقط باید در نظر داشته باشم که برای درست کردن ماست ، باید مایه
ماست با خودم بیاورم چرا که خانه داران اینجا عقیده دارند که نباید مایه
ماست به کسی داد ، که اگر چنین کنند ماستی که خودشان درست می کنند ترش می
شود . چند بار چیزی از این موضوع به من نگفتند ولی بلاخره موضوع را به
گوشم رساندند . البته راه حلش اینست که هر وقت ماست آماده شد به اندازه
آن مایه ماست که فقط یک قاشق ماست است به آنان پس بدهم . این بار مایه
ماستم را از ماستی که دو هفته قبل درست کرده بودم داشتم و ماستی هم که
درست کردم از همیشه بهتر در آمد . باید فرصت کنم روی این عقیده خانمها یک
تحقیق عملی انجام دهم. تا یکسال پیش سعی می کردم از لبنیات کامل استفاده
نکنم و در صورت امکان ماست چکیده از دوغ می خریدم که چربی نداشته باشد .
ولی اخیرا در یک نشریه خارجی خواندم که در یک تحقیق مشخص شده که شاید
لبنیات کامل بهتر از نوع کم چرب آن باشد .
بهر حال شام امشب همین ماست است با کمی سبزی تره که در باغچه خودم که
آنرا زمستانیزه کرده ام تولید شده ، باضافه کمی تربچه سفید که خواهر
مهربانم از باغچه خودش آورده . نان هم همان نان است که از نانوایی وانشان
خریده ام . نانش بسیار خوش خور است . اگر هوس نکنید باید بگویم که این
غذا بسیار خوشمزه است و اگر شما مهمان من بودید حتما نمره ده به من
میدادید ! حال ببینید چه بازی بر سر این فرهنگ ایرانی بیچاره در می آورند
! فکر می کنید من بتوانم با این بفرمایید شام خودم با هجوم فرهنگی من و
تو ، و این و آن ، و خودی و بیگانه مبارزه کنم . شاید کمک شما کاری بکند
.
داشت یادم میرفت در مورد میز شام صحبت کنم . میز امشب همان کرسی است
. سفره هم یک ورق از آن روزنامه خیلی بزرگه هست که چون خواننده ندارد
بعنوان کاغذ باطله فروخته میشود . در کنار کیوسک روزنامه فروشی در
گلپایگان ، تیترها را نگاه می کردم که دیدم یک نفر روزنامه باطله خرید .
من هم از آن خواستم و با دویست تومان ، پنج شماره از آن روزنامه بزرگه را
به من داد و فقط اسم روزنامه را از صفحه اولش بریده بودند . شاید برای
اینستکه روزنامه فروش بتواند از پرداخت پول روزنامه هایی که فروش نمیرود
معاف باشد . ظاهرا نمی صرفد که روزنامه ها را عودت دهند . ناشرین این
روزنامه هم که دغدغه ضرر و زیان ندارند . خوشبختانه هر چه بخواهند از بیت
المال در اختیارشان قرار می گیرد . آخر برای مقابله با هجوم فرهنگی هر چه
پول به افراد فرهنگی بدهند کم است . حالا اگر مردم فقط به من و تو و شما
و ایشان توجه می کنند ، آن دیگر تقصیر خودشان است !








