پنجشنبه ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۱۲

زنگ خطر قحطی در دهات بصدا درآمده !

     با اضافه کردن چند روز به تعطیلات این هفته ، بمنظور فرار از هوای کشنده تهران به وانشان آمدم . قصدم این بود که این بار فقط از هوای تمیز اینجا استفاده کنم و با گشت و گذری هم به دشت و صحرا ، درختان را هم که از برکت برف و باران زمستانی محروم مانده اند آبیاری کنم . چرا که نگرانم با این خشکی زمستان امسال شاید این درختان دیگر آب کافی گیرشان نیاید .

     در نظر نداشتم مطلبی را در این وبلاگ بنویسم تا اینکه امروز در فضای ساکت و خلوت اینجا فرقانی پر از مواد غذایی نظرم را جلب کرد . ابتدا فکر کردم نذری پخش می کنند . از فرد فرقاندار به زبان محلی سوالی کردم که جوابم را نداد . به قیافه اش فکر کردم مشکلی دارد . کمی جلوتر سه چهار نفر در کنار دیوار حمام آفتاب گرفته بودند . موضوع فرقان و بارش را پرسیدم ، گفتند از مغازه خرید کرده ! این همان مغازه ای است که چند ماه پیش موضوع سرقت و سرو صدای پیر مرد فروشنده آنرا نوشتم . معمولا در طول یک ماه هم یک فرقان جنس فروش ندارد . در مورد حامل فرقان سوال کردم ، گفتند اهل یکی از دهات اطراف است ، چون قیمت اجناس دارد به سرعت بالا میرود و میترسند قحطی بیاید دارند خرید می کنند . آن یکی گفت کاربار فلانی این روزها سکه است ، معمولا توی دکانش مگس هم نمیپرید ، حالا این روزها فرقان فرقان ازش خرید می کنند ، مردم ترسیده اند که نکند قحطی بیاید!

     تعجب کردم که دهاتیها شم اقتصادیشان اینقدر تیز است . بعد که به یاد اخباری افتادم که از قول عسکراولادی و احمد توکلی در مورد خطر قحطی در شش ماه آینده نوشته بودند ، متوجه شدم که ظاهرا منم که اصلا این روزها اقتصادی فکر نکرده ام . شاید به سبب آن هوای کشنده تهران بوده است که ترس مردن از هوای ناسالم ، ترس و تصور گرسنگی را تحت الشعاع قرار داده است ! با خود گفتم چند کلمه بنویسم تا بلکه به گوش کسی برسد که بتواند فکری بکند .

جمعه ۲۳ دسامبر ۲۰۱۱

مرگ و میر شایع و تشریفات زائد

این روزها یکی از شاخصهای آماری غیر قابل اعلام رسمی ، از وضعیت
ایرانیان ، که همانند میزان تورم و جرم و جنایت و غیره در حال افزایش است
، میزان مرگ و میر است . کمتر از یک هفته است که از یک فرصت تعطیلی
استفاده کرده و از هوای آلوده تهران فرار و به روستا پناه آورده ام تا
نفسی تازه کنم ، چپ و راست پیغامهای مرگ میرسند . هر وقت بوق پیغام تلفن
شنیده میشود از خود میپرسم این بار چه کسی مرده است ؟! حتی هروقت صدای
بلندگوی مسجد بلند میشود و می گوید توجه فرمایید ، مردم از خود می پرسند
: " کی مرده ؟! "
در اولین روز ورودم به وانشان پیغام آمد که فلان فامیل در تهران به
رحمت خدا پیوسته و فردا تشییع جنازه است ! از خود میپرسم برگردم تهران
؟! هنوز از فکر تشییع جنازه خارج نشده ، پیغام می آید که دو روز بعد
مراسم ختم اوست . تصمیم میگیرم حالا که اینهمه راه را آمده ام یک روز
دیگر اینجا بمانم و برای ختم بروم . یک روز قبل از حرکت ، پیغام جدید
میرسد که فلانی هم فوت کرده و فردا برای تشییع به وانشان میرسد ! با خود
می گویم توی وانشان هم که زیاد کسی نمونده برای تشییع این جنازه ، شاید
ثواب این یکی بیشتر باشد . هنوز این جنازه به وانشان نرسیده ، پیغام
سومین درگذشت میرسد و تشییع جنازه ای دیگر ! باز اعلام میشود مجالس ختم
دومی یکی روز پنجشنبه در وانشان و دیگری روز جمعه در روستای مجاور
برگزار میشود . مجلس ختم سومی هم روز جمعه در تهران است . برنامه من هم
این بوده که در پایان یک هفته تعطیلی ام روز شنبه به تهران برگردم .
هرسه این درگذشتکان هم از نزدیکان و آشنایان هستند که احساس میشود باید
در مراسمشان شرکت کنم . این داستان که عرض کردم ، مشتی از خروار است که
فقط ما جامعه کوچک وانشانیها با آن مواجه هستیم .
دو هفته پیش هم که مصادف با دهه محرم بود در همین وبلاگ نوشتم که
وانشان در عزای مضاعف بود . آن بار هم مواجه شدم با مرگ سه نفر . قبل از
این بیشتر درگذشتگان مردان بودند ، ولی مثل اینکه مردان زنده کم شده اند
و حالا شش نفر خانم پشت سر هم به دیار نا پیدا رفته اند . دیگر در وانشان
کسی جرات نمی کند تنها بماند ، چرا که فکر می کنند ممکن است در تنهایی
بمیرند . راستش را بگویم هر وقت یاد اینهمه مردگان میافتم دور و بر قلب
خودم احساس نا خوشایندی می کنم و به خودم مشکوک میشوم . اگر چه من اخیرا
چکاپ کرده ام و تا آنژیو هم رفته ام و دکتر به من قول داده تا بیست سال
دیگر هم رگهای قلبم مشکلی نخواهند داشت ! منهم سعی خودم را می کنم که
مبادا بچه هایم با غم روبرو شوند . ولی فقط رگ قلب نیست که می میراند !
امروزه انواع امراض قلبی هست باضافه انواع سرطان و سکته های مغزی . بقول
خانم وزیر بهداشت ، سونامی سرطان در راه است . یعنی هنوز سونامی نرسیده !
وای بحال آنروز!
در مطلبی که با عنوان " غم آخر " در همین جا نوشته ام مفصلتر در
اینمورد گفته ام و اشاره کرده ام که در دنیای پیشرفته ، سن مردم دارد
بالاتر و بالاتر میرود و در فکر این هستند که یاد بگیرند چه کنند که در
آینده کسی نمیرد . ولی حالا می خواهم در مورد این آداب و رسوم جاری در
زمان مرگ و میرها بیشتر بنویسم که بار فراوانی بر دوش مردم و خانواده های
متوفی می گذارند . البته بزرگداشت رفتگان امریست بسیار مطلوب و لازم ،
ولی باید طوری برگزار شود که موجب مسائل مضاعف برای مردم نشود .
در نظر بگیرید وضعیت کسانی را که یکی از عزیزانشان از دنیا رفته است
، مخصوصا اگر درگذشته جوان باشد و سرپرست چند فرزند جوان . تازه مواجه
میشوند با مسائل تشییع و خاکسپاری . اگر متوفی در روستا باشد ، اگر چه
تشریفات خاکسپاری کمتر و آسانتر است ، ولی تمام نزدیکان باید از شهرهای
دور و نزدیک خود را به روستا برسانند . خانه های روستا هم ، مخصوصا اگر
زمستان باشد ، آمادگی پذیرایی از مهمان زیاد را ندارند . بسیاری مجبورند
پس از مراسم خاکسپاری برگردند و گاهی اتفاق افتاده است که در همین رفت و
برگشت ها حادثه هایی موجب مرگ و زخمی شدن چند نفر دیگر شده است .
اگر خاکسپاری در شهرهایی مثل تهران باشد ، خانواده متوفی و چند
خانواده دیگر از نزدیکان تقریبا یک روز کامل در گیر خاکسپاری میشوند با
آنهمه مشکلات رفتن و برگشتن از بهشت زهرا . هزینه خاکسپاری در بهشت زهرا
هم که روزبروز بالاتر میرود ! قیمت قبر ، هزینه بلند گو ، نماز و غیره .
تازه گاهی باید بالای قبر منتظر شد و رشوه هم به آن آقایی داد که میخواهد
بیاید و وردهای زمان خاکسپاری را جاری کند . از این هم که بگذریم با
تقاضای باند گریه کنان مواجه میشویم که تقاضای پول اضافی می کنند برای
خاک و گل بر سر مالیدن !! آخر چرا باید اجازه دهیم این سیستم مافیاگونه
در بهشت زهرا وجود داشته باشد ؟! اسمش را هم گذاشته اند بهشت !! خاکسپاری
معمولا تا کمی بعد از ظهر طول می کشد و حالا باید فکر ناهار تشییع
کنندگان باشند .
همین ناهار دادن که اجبارا باید در یک رستوران باشد مخصوصا برای کسی
که وضع مالی خوبی نداشته باشد ، باریست سنگین . آخر مگر در آن حالت این
غذا ، خوردن دارد ؟؟ تازه غذاهای اینگونه رستورانها اگر مرضی به امراض
اضافه نکنند ، هیچ فایده ای هم برای آن بدن خسته ی برگشته از آلوده ترین
نقطه تهران ندارد . چرا هرکس نرود منزل خودش نهار بخورد و خانواده متوفی
را به درد خودشان رها نکنند ؟! شنیده ام که در بعضی نقاط ایران برای مدت
تقریبا یک هفته خویشاوندان از خانواده متوفی پذیرایی می کنند . این رسم
بسیار خوبی است ، چرا این رسم را همگانی نکنیم ؟
تازه بعد از خاکسپاری تا چند روز منزل متوفی پر است از مردمی که خود
را موظف میدانند برای تسلیت مراجعه کنند . پذیرایی از این جمعیتها در
اینمدت کافی است تا یک خانواده کم بضاعت را برای مدتی مقروض نگهدارد .
مراسم روز سوم هم در جایی مانند تهران بسیار گران تمام میشود . مساجد هم
که شده اند دکان بعضی ها و محل درآمد بعضی دیگر !
آیا نمیتوانیم به این وضعیت سروسامان بهتری بدهیم ؟ تا کی باید رسومی
را که معلوم نیست چگونه بر ما تحمیل شده است ادامه دهیم ؟! آخر مزیت
انسان به اینست که با مشورت همدیگر از مشکلاتشان کم کنند ، نه اینکه بر
آنها بیفزایند . اخیرا رسم کردند که بعد از مراسم ، میوه و غیره به شرکت
کنندگان تعارف می کنند که با خودشان ببرند ! این چه ثوابی دارد ، در حالی
که در همین وانشان خودمان کسانی هستند که هرگز یک غذای کامل نمی خورند !
اگر کسی میخواهد ثواب ببرد و به فکر مردگانش هست ، چرا بدون اینکه کسی
متوجه شود این هزینه ها را به مستمندان نپردازد ؟!
برای کاستن از تالم و تاثر بازماندگان ، لازم است کار کارشناسی شود و
از دانش روانشناسان استفاده و مطابق سلاحدید آنان برنامه ریزی کرد . اصلا
آیا لازم است فرزندان و نزدیکان درجه یک متوفی در زمان خاکسپاری حضور
داشته باشند ؟ هیچ توجه کرده اید حالت کودک و فرزند جوانی را که بر سر
قبر ، نظاره می کند گذاشتن بدن پدر یا مادر را در داخل آن گود و خاک
ریختن بر روی آن را ؟؟ پدر یا مادری را که تا دیروز ، هم آغوش ، همدیگر
را نوازش می کردند ، حالا می بینند با عجله گذاشتندش توی آن باریکه و با
خاک می پوشانندش ! این قطعا برای کودکان و نوجوانان و روحیه آنان زیان
آور است .
چرا همین سازمان بهشت زهرا را موظف نکنند همه مراحل حمل جنازه ، تا
خاکسپاری را با نظارت دو نفر از نزدیکان متوفی انجام دهد و سنگ لحد را هم
همزمان نصب ، بطوریکه مدت کوتاهی بعد از فوت ، فرزندان و نزدیکان او بر
سر مزار تمیز و تزیین شده وارد شوند و یاد او را گرامی بدارند ؟ این ،
مخصوصا برای فرزندان کم سن و سال به مراتب بهتراست . تا آنزمان هم
بستگان نزدیک ، هریک به نوبتی که خود با هم تعیین می کنند از ورثه متوفی
پذیرایی نمایند .
امروزه برای تسلیم مراتب تسلیت به نزدیکان متوفی راههای مختلف
مانند نشریات و پیغامهای تلفنی و الکترونیکی وجود دارد که میتواند
جایگزین آمد و رفتهای درد سر ساز گردد . یکی از مسائلی که در مجالس ختم
وجود دارد و به آن توجه نمیشود ، فشردن دست و حتی ماچ و بوسه هایی است که
بین مردم شرکت کننده و گروه عزادار در محل مجلس رد و بدل می گردد . هیچ
توجه می شود که اگر یکی از این جمعیت حامل ویروس یکی از امراض رایج باشد
، ممکن است در هر یک از این مجالس به ده ها و یا صدها نفر دیگر سرایت کند
؟!
سخنرانیهای رایج در مراسم ختم هم بیشتر به مطالب تکراری تبدیل شده
است و اغلب مردم هم تمایلی به شنیدن آنها نشان نمیدهند و معمولا با شروع
سخنرانی اکثریت جلسه را ترک می کنند . هزینه این سخنرانیها هم که بیشتر
از میزان تورم رو به رشد است ! آیا جایگزین بهتری برای این نیست ؟ در
وانشان چند سالیست ، پس از فوت آخرین سخنران مقیم ، مردم از این نعمت
محروم شده اند و چون مردم ساکن در وانشان دیگر درآمدی هم ندارند ، برای
سخنران جدید نمی صرفد در اینجا مقیم شود . بنابراین اغلب مجالس بدون
سخنران برگزار میشود و مردم هم دیگر عادت کرده اند . دیروز که مجلس ختم
بانویی بود که شوهرش غیر وانشانی بود ، سخنرانی آورده بودند که ظاهرا از
اقوام شوهر بود . همزمان با سخنرانی او ، در قبرستان مشغول زیارت اهل
قبور بودم که از خانمی که با عصا به سختی خود را از این قبر به آن قبر
میرساند شنیدم که گفت : " دیگر روضه خوان لازم نیست ! " این به معنی
اینست که آنان به سیستم جدید عادت کرده اند . مخصوصا که هزینه مداح هم
بالا رفته و پرداخت دو هزینه از این نوع برای مردم سنگین است .
راه حل ساده ای که فعلا به نظر من میرسد اینست که مانند خیلی از
بزرگان که قبل از فوت ، وصیت می کنند که فلان آقا نماز میتش را رهبری کند
و منبر برود ، همه افراد جامعه همین کار را انجام دهند و خودشان و یا
اعضاء درجه اول خانواده ، یکی از کسانی را که با شخصیت متوفی آشنایی کامل
دارد را برای این منظور انتخاب کنند و او هم خود را موظف بداند عمدتا ،
از کارهای نیک و نظرات پسندیده شخص متوفی و اینکه دیگران چگونه میتوانند
به پیشبرد مقاصد مفید او کمک کنند صحبت کند و اینکه چقدر جامعه از درگذشت
افراد خوب متضرر می شود و از علت فوت و راههای جلوگیری از اینگونه مصائب
بیان نماید . اگر اینگونه سخنرانیها معمول گردد و رسم شود ، یکی از فواید
مهم آن اینست که هر فرد زنده سعی می کند در زمان حیاتش خلاقیتهایی را
نشان دهد و کارهای نیکی را انجام دهد تا در زمان برگزاری مجلس ختمش ،
سخنرانی پر ثمر و پر محتوایی ارائه شود و موجب افتخار بازمانگانش گردد .
این نوع سخنها میتواند برای بازماندگان هم مرهمی باشد برغم از دست دادن
عزیزشان .
شاید با پیشرفت وسائل ارتباط جمعی و با استفاده از فنون روز ، حتی
جمع شدن حضوری در یک مکان مشخص هم ضرورتی نداشته باشد و مثلا مانند آنچه
امروزه به ویدئو کنفرانس مشهوراست هرکس از منزل خودش در مراسم شرکت می
کند و با یک مدیریت ساده ، همه به نوبت در برابر غمدیدگان ظاهر و تسلیت
می گویند وسایرین هم میتوانند نظاره گر باشند . هم اکنون هم در بعضی از
مساجد بزرگ تهران دیده ام که از این سیستم در مسجد استفاده می شود ولی
فقط محدود است به نمایش داخل مسجد . البته این را باید به آینده موکول
کرد که شاید هم دیر نباشد . دیروز در نشریه ای خبر از فن آوریهای جدید می
داد که در طول پنج سال آینده تغییرات عظیمی در زندگی بشر ایجاد خواهند
کرد . یکی از آن تغییرات در رابطه با همین سیستم ارتباطات است .
خلاصه اگر بخواهیم از جامعه انسان پیشرفته عقب نمانیم و در دنیا و
نتیجتا در آخرت زندگی شرافتمندانه داشته باشیم ، باید از افکار همدیگر
بطور جمعی استفاده کنیم و آینده بهتری برای خود و فرزندانمان بسازیم . در
غیر اینصورت اگر وضعیت فعلی ادامه پیدا کند ، و میزان مرگ و میر با این
سرعت به جلو برود در آینده ای نزدیک ، وانشان ما هم بی وانشانی می شود .
البته این بلایی است همه گیر در سراسر ایران ، بهمین علت هم هست که آنان
که آمار صحیح را در دست دارند ، توصیه می کنند به بچه آوردن و جایزه هم
برایش تعیین می کنند ! لذا بعید نیست که با انقراض وانشانیها ، جانشین
آنان مثلا واشنگتنی ها بشوند !! حال ما وانشانیها هرچه دلمان می خواهد
فریاد مرگ بر واشنگتن نشینان بر آوریم ! حقیقت اینستکه آینده از آن آنان
است که مغز را در گرو دل قرار ندهند و به خود جرات دهند متخلق به اخلاق
خدایی ، یعنی خلاقیت گردند تا بهشت موعود را در انتظار داشته باشند .
پیشنهاد می کنم وانشانیهایی که این مطلب را می خوانند به دیگران هم
توصیه کنند و در صورت تمایل ، آمادگی خود را برای ترتیب دادن یک نشست با
حضور بزرگان وانشانی و جوانان ، از زن و مرد ، اعلام نمایند تا در مورد
ایجاد تغییرات در این زمینه ها صحبت شود . گر چنین نشود طبیعت کار خود را
انجام می دهد و ما ی تنها و بی برنامه ، در برابر طبیعت و قانون خدایی بی
تدبیر خواهیم ماند و مُرد .
تعطیلات من هم به پایان رسیده است و در حالیکه عصر امروز شایع شده
است یک جوانی دیگر از وانشانیها فوت کرده، با این مطلب دفتر این هفته
وانشان را می بندم . به امید تماس دوستان برای پی گیری و تا فرصتی دیگر
برای نوشتن .

چهارشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۱۱

آبیاری در زمستان

دیروز در آستانه ورود به شب یلدا رفتم صحرا برای آبیاری . این روزها ،
بعد از بارانی که ماه گذشته بارید ، بقول وانشانیها آب هرز است . یعنی
کسی رسما آبیاری نمی کند و آب حساب و کتاب ندارد . ولی چون مدت زیادی از
باران قبلی گذشته و پیش بینی هم نمیشود که در آینده نزدیک باران ببارد
مردان معدود روستا به فکر آبیاری درختان افتاده اند و روزها آب را در
اختیار می گیرند ولی شبها که یخبندان است آب را رها می کنند .
پریشب که عمو زاده ها برای شب نشینی آمده بودند این موضوع مطرح شد .
زن داداش گفت خدا نکند هوا همینطور خشک بماند ! ( نمیدانم چرا در بین
خانواده های سه پسر حاج محمد ابراهیم ، پدر بزرگ من ، پسر عموها را
داداش صدا می کنند و همسرانشان را هم زن داداش . که البته احساس خوبی هم
دارد . ) در اینجا بحث های پای کرسی کمی فلسفی شد . خواستم ببینم خیلی
بزرگتر از من ها خدا را چطور می بینند ! سوال کردم : " پس اگر هوا خشک
بماند خدا این کار را می کند ؟ اینکه بد است . مگر خدا کار بد هم می کند
؟! " زن داداش گفت : " چه میدونم ! ما که اینجوری میگیم . ولی قاعدتا خدا
نباید کار بد انجام بدهد " گفتم : " پس این خوبست که خدا باران را
نگذارد ببارد ؟! " دیدم چشمها شون شروع کردند با تردید به من نگاه کردن .
آخر این تصور در دهات وجود دارد که بعضی ها هر وقت میرند به شهر ، مخصوصا
اگر به خارج از ایران هم سری زده باشند ، " بیدین میشوند و از خدا بی خبر
! " . گفتم بالاخره خدا کار خوب می کند یا کار بد و یا هردو ؟! ظاهرا
مایل نبودند به این بحث ادامه دهند و الا میتوانستند بگویند : " سزای
اعمال خودمان را میدهد ! : یا " خدا ما را امتحان می کند ! " شاید
نمیخواستند من سوال کنم مگر شما چه کار بدی کرده اید ؟ و یا مگر خدا
نمیتواند عکس العمل شما را در مقابل مسائل پیش بینی کند ، که احتیاج به
امتحان دارد ! بجای همه اینها لبخند سوال آمیزی زدند . منهم برای ختم
این بحث شوخی وار گفتم : " خدا کارهاش را اتوماتیک کرده . همان وقت که
دنیا را آفرید ، طوری آفرید که هر روز مجبور نباشد به هر جا و هر کس سر
بزند و امتحان کند و یا پاداش بدهد و شکنجه کند ! امور دنیا با همان
قانونی که خدا در موقع آفرینش برای هر چیز مقرر کرد ، اداره میشود . در
مورد انسانها ، به آنها عقل داد تا خودشان درک کنند چه کنند که زندگی
خوبی داشته باشند . و باید با کمک هم قانون خدا را یاد بگیرند تا بلد
شوند بدون مشکل زندگی کنند . وما هم نباید هر کار بدی را که پیش بینی می
کنیم به خدا نسبت دهیم و بگوییم " خدا نکند " ، چون خدا مطابق همان قانون
خودش کارش بطور اتوماتیک انجام میشود . باید علت را یاد بگیریم تا
بتوانیم از پیش آمدن بدیها جلوگیری کنیم . با این حرفها سرو ته بخث فلسفی
را جمع کردم . ولی گفتند درختها آب میخواهند و هرکس همت کند برود آبیاری
خوبست . من هم از همان فواید صحبتهای دور کرسی که در نوشته قبلی به آن
اشاره کردم استفاده کردم و تصمیم گرفتم بروم برای آبیاری .
همان طور که گفتم ، آب این روزها حساب و کتاب ندارد . برای همین
تصمیم گرفتم صبح قبل از طلوع آفتاب با ماشین بروم صحرا . با خود گفتم
پیره مردهای اینجا در سرمای صبح زود به صحرا نمیروند ولی برای من با
ماشین ممکن است . همین کار را کردم ولی سر جوی آب که رسیدم دیدم آب نیست
! نگاه کردم بالاترها دیدم یک ماشینی بهتر از ماشین من آنجا پارک است و
دارد با گوشهای راست شده اش که علامت تعجب است به من نگاه می کند . الاغه
چشمهایش را از من برنمیداشت . دیدم آب را سر " ولگای پا بیده " گرفته
اند . ولگا به زبان وانشانی محل باز کردن و بستن مسیر آب است . دنبال آب
رفتم . پیر مرد را دیدم که سرو کله اش را بسته و دارد برگهای خشک را که
جلو آب را گرفته اند با زحمت زیاد بالا میریزد . فکر کردم حاج قنبر است .
سلام گرمی کردم و گفتم " فکر کرده بودم زرنگتر از من کسی اینجا نیست ! "
از صداش فهمیدم که حاج قنبر نیست بلکه حیدرآقاست . صداش از پنجاه سال پیش
از این تغییر نکرده است . گفت " این برگها من را کشتند ! " دست یخ زده اش
را آورد جلو و منهم دست از دستکش بیرون آوردم و به گرمی دستش را گرفتم .
سعی کردم آن دستهای یخ کرده را فشار ندهم چرا که با کوچکترین فشار آن
پوست چروک خورده ی زخمت کشیده اش می ترکد . قرار شد من بروم ولگا ها را
تنظیم کنم و او هر وقت تمام شد ، آب را رها کند برای من . ماشین را کمی
آنطرف تر از ماشین او پارک کردم ، گفتم نکند از روی حسادت چند تا لگد به
ماشین من بزند ! آخر حسادت الاغها نسبت به هم را دیده بودم . آنروزها که
با پدرم هر دو با الاغ مسافرت می کردیم ، او به من یاد داد که اگر
بخواهیم الاغها سریع تر راه بروند باید آنها را به موازات هم نگه داریم .
آنوقت هر دو تند میروند که از هم جلو بزنند . اینجور میشود سر الاغها را
کلاه گذاشت و آنها را وادار کنیم بیشتر برای ما کار کنند ! بعدها توی
دنیای سیاست دیدم خیلی از مردان سیاست هم همینطور عمل می کنند !
رفتم سر زمین پدری و سعی کردم آتش روشن کنم . همه چیز یخ زذه بود .
برگهای شاخه های خشکی هم که پاییز بریده شده بودند و روی هم انباشته برای
آتش زدن ، شبنم یخ زده پوشیده بودند . چند تا کبریت زدم ، خبری از آتش
نشد . دستمال خشکی را که در کیسه صحراییم داشتم در آوردم و با آن آتش درس
کردم . برگها سوختند ولی چوبها آتش نگرفتند و آتش خاموش شد . رفتم پیش
حیدرآقا ، بلکه خیالش خیلی راحت نباشد که بخواهد باغ مو را تا بالای
دیوار پر آب کند !
آبیاری حیدرآقا که تمام شد ، راه افتادیم بطرف ولگای پا بیده . این
درخت بید که از درختهای کمیاب وانشان است تا من بخاطر دارم اینجا بوده .
نرسیده به این ولگا سر و کله یک سگ پیدا شد که پشت سرش چهار پنج تا
گوسفند و یک الاغ با پالان و جوالش میرفتند صحرا . سگه وسط جاده ایستاد و
خیلی جدی به ما دو نفر نگاه می کرد . حیدرآقا که ظاهرا بیشتر از من
ترسیده بود ، چند بار به سگ گفت برو کنار !! ولی سگ هیچ حرکتی نکرد . من
که حرکات آن سگ را پیش بینی کرده بودم گفتم "محلش نذار کاری نداره بیا
از کنار بریم " . از سگ رد شدیم و حیدرآقا حدس زد که این حیوانات مال
آقامجتبی باشند . گفت : " نمیدونم اینا خودشون اومدند بیرون ؟! " بعد داد
زد " آقامجتبی آی ی ی ی " . صدای آقامجتبی فوری از پشت دیوار باغ کنار
جاده در آمد " آی ی ی ی " . آقا مجتبی که ظاهرا پای دیوار مشغول کاری
بود ظاهر شد . از همانجا شروع کردند با هم صحبت از آبیاری روز قبلشان .
حیدر آقا گفت : " لکت ور اومد ؟ " منظورش این بود که آبیاریت تمام شد .
آقامجتبی گفت : " نه بابا چند بار آب را گرفتم و هی سید علی زد قدش ."
خیلی از دست سیدعلی ناراحت بو . با خودم گفتم : " این یکی سیدعلی که
اینطور نبود !! " بلا فاصله با خود گفتم : " شاید پای منافع شخصی که در
میان باشد ، هر سیدعلی یی میتواند دیگران را آزار بدهد ! " . بعد که به
ما نزدیک شد بعد از سلام و احوالپرسی ، گویی فرسنگها از ما فاصله دارد ،
با صدای بلندادامه داد : " بعد از تو حج ابرایم میگیره ؟؟ " حیدر آقا گفت
: " آره برو و سر دوازده بیا بالا " .
ساعت حالا نه صبح شده بود که حیدر آقا آب را در اختیار من گذاشت .
صبحانه هم نخورده بودم . فکر کردم آب را که بردم توی زمین با ماشین بروم
صبحانه بخورم و بر گردم ، ولی با حدس اینکه ممکن است یکی دیگر بیاید و
بزند قد آب ، پشیمان شدم . رفتم پای درختها و لای برگهای خشک ، دنبال
بادام و گردو . چند تا پیدا کردم و مشغول خوردن شدم . آب هم خیلی کم است
و به آهستگی از زیر برگها حرکت می کند . ساعت یازذه صدای آقامجتبی دو
باره بگوش رسید : " نزدیکی ؟؟ " من که مشغول شکستن و خوردن بادام بودم ،
همانطور که نشسته بودم بدون اینکه بطرف او نگاه کنم ، گفتم برو یک نیم
ساعتی دیگر آب را برات میفرستم . آخر از اینکه من را حج ابرایم صدا کرده
بود کمی ازش دلخور بودم . قدیم ها هرکس من را ابراهیم صدا می کرد ، مادر
آمرزیده شده ام اعتراض می کرد . می گفت : " اسم بچه ام را گذاشته ام محمد
ابراهیم نه فقط ابراهیم ! " حالا هم اینجا اغلب بزرگترها من را حج
محدابرایم صدا می کنند .
او رفت و همین طور که داشت میرفت گفت : " آب را دست کسی دیگر ندی ها !
کسی هم قدش نزنه هاااا ! بگو آبه را آقامجتبی داره ! " گقتم خیالت راحت
باشد . خوشبختانه تا ساعت یازده و نیم که من آب را داشتم کسی سراغ آب
نیامد و من در آن ساعت آبرا رها کردم برای آقا مجتبی . حالا حسابی خسته
شده بودم ، اگر بادام گردوها نبودند نمیتوانستم طاقت بیاورم . چند تا
بادام و گردوی دیگر را هم که در حین آبیاری پیدا کرده بودم خوردم و سوار
بر ماشین روانه منزل شدم . سر جوی آب که رسیدم دیدم آب دارد قطع میشود .
بیچاره آقامجتبی زمینش خیلی پایین است . یکی دیگر آن بالاها زده قد آب .
مثل اینکه یک سیدعلی دیگر هم اون بالاها هست .

سه‌شنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۱۱

بفرمایید شام روستایی

یک هفته استراحت کامل در وانشان فرصتی است تا استراحتی هم به یکی از پر
کارترین عضو بدن یعنی جناب معده بدهم . انسان هر وقت تنهاست حوصله پخت و
پز طولانی را ندارد . بنابراین غذاهای حاضری بهترین گزینه برای یک هفته
تنهایی در روستاست . البته اگر بتوانم بهانه های کافی برای قبول نکردن
دعوت خویشاوندان و برادر و خواهران پیدا کنم . با این وجود لا اقل یکی دو
وعده را باید با آنان باشم و در هر کدام از این وعده ها هم به اندازه دو
وعده غذا باید خورد . غذاهایشان آن قدر لذیذ است که بدون تعارف به اندازه
ای خورده میشود که دیگر جایی برای تعارفات زورگویانه آنان نمی ماند .
تازه از غذای باقیمانده بار می کنند که با خودم ببرم . اینها سوای آن آش
رشته هایی است که با عناوینی مثل عصرانه به معده ای که میخواهد استراحت
کند تحمیل می شود .
اگر بحال خودم واگذار شوم غذاهای مورد علاقه خودم یک وعده آبگوشت ، و
مابقی نان و لبنیات است . منهای صبحانه که معمولا نان و مغز گردو با عسل
است . معمولا در بدو ورود به وانشان شیر یک شب گاو یکی از معدود همسایه
های گاودار را می گیرم و بعد از نیم ساعتی جوش دادن ملایم ، نیمی از آنرا
ماست می کنم و نیمی دیگر را در یخچال نگهمیدارم و روزی یکی دو لیوان می
نوشم . فقط باید در نظر داشته باشم که برای درست کردن ماست ، باید مایه
ماست با خودم بیاورم چرا که خانه داران اینجا عقیده دارند که نباید مایه
ماست به کسی داد ، که اگر چنین کنند ماستی که خودشان درست می کنند ترش می
شود . چند بار چیزی از این موضوع به من نگفتند ولی بلاخره موضوع را به
گوشم رساندند . البته راه حلش اینست که هر وقت ماست آماده شد به اندازه
آن مایه ماست که فقط یک قاشق ماست است به آنان پس بدهم . این بار مایه
ماستم را از ماستی که دو هفته قبل درست کرده بودم داشتم و ماستی هم که
درست کردم از همیشه بهتر در آمد . باید فرصت کنم روی این عقیده خانمها یک
تحقیق عملی انجام دهم. تا یکسال پیش سعی می کردم از لبنیات کامل استفاده
نکنم و در صورت امکان ماست چکیده از دوغ می خریدم که چربی نداشته باشد .
ولی اخیرا در یک نشریه خارجی خواندم که در یک تحقیق مشخص شده که شاید
لبنیات کامل بهتر از نوع کم چرب آن باشد .
بهر حال شام امشب همین ماست است با کمی سبزی تره که در باغچه خودم که
آنرا زمستانیزه کرده ام تولید شده ، باضافه کمی تربچه سفید که خواهر
مهربانم از باغچه خودش آورده . نان هم همان نان است که از نانوایی وانشان
خریده ام . نانش بسیار خوش خور است . اگر هوس نکنید باید بگویم که این
غذا بسیار خوشمزه است و اگر شما مهمان من بودید حتما نمره ده به من
میدادید ! حال ببینید چه بازی بر سر این فرهنگ ایرانی بیچاره در می آورند
! فکر می کنید من بتوانم با این بفرمایید شام خودم با هجوم فرهنگی من و
تو ، و این و آن ، و خودی و بیگانه مبارزه کنم . شاید کمک شما کاری بکند
.
داشت یادم میرفت در مورد میز شام صحبت کنم . میز امشب همان کرسی است
. سفره هم یک ورق از آن روزنامه خیلی بزرگه هست که چون خواننده ندارد
بعنوان کاغذ باطله فروخته میشود . در کنار کیوسک روزنامه فروشی در
گلپایگان ، تیترها را نگاه می کردم که دیدم یک نفر روزنامه باطله خرید .
من هم از آن خواستم و با دویست تومان ، پنج شماره از آن روزنامه بزرگه را
به من داد و فقط اسم روزنامه را از صفحه اولش بریده بودند . شاید برای
اینستکه روزنامه فروش بتواند از پرداخت پول روزنامه هایی که فروش نمیرود
معاف باشد . ظاهرا نمی صرفد که روزنامه ها را عودت دهند . ناشرین این
روزنامه هم که دغدغه ضرر و زیان ندارند . خوشبختانه هر چه بخواهند از بیت
المال در اختیارشان قرار می گیرد . آخر برای مقابله با هجوم فرهنگی هر چه
پول به افراد فرهنگی بدهند کم است . حالا اگر مردم فقط به من و تو و شما
و ایشان توجه می کنند ، آن دیگر تقصیر خودشان است !

وانشان ساکت ، تهران قاتل

هوای دود آلود تهران این توفیق اجباری را نصیب من می کند تا هر وقت فرصتی پیش آید خود را به وانشان برسانم . آنان که زمان جنگ را بخاطر دارند می دانند که آنروزها بسیاری از وانشانیهای مقیم تهران و اصفهان هر گاه موشک پرانیهای عراق شروع می شد ، خانواده ها ی خود را به اینجا منتقل می کردند . بسیاری از خانه های قدیمی روستا برای همین منظور بازسازی شدند . ولی بعد از جنگ دوباره فراموش شدند . امروز که اخبار مربوط به تلفات هوای مسموم تهران را می خواندم متوجه شدم که مرگ ومیر ناشی از هوای آلوده بیشتر از تعداد کشته شدگان در بمبارانها و موشک اندازیهای زمان جنگ است . لیکن چون این نوع کشتار بدون سرو صداست ، کسی را وادار به ترک شهر نمی کند . البته تلفات هوای مسموم به مراتب بیشتر از آن بمبارانهاست ، چرا که تعداد مجروحین بمبارانها بسیار محدود بود . ولی هوای مسموم، کلیه ساکنین شهر را مبتلا می کند به انواع مختلف بیماریها و شاید اغراق نباشد اگر بگوییم که هر روز زندگی در آن هوا یعنی کم شدن حد اقل یکماه از طول عمر همه .  

    بهرحال شرائط  اینگونه است که مردم مجبورند خود را تسلیم این مرگ تدریجی نمایند . منهم پس از اتمام تعطیلاتم مجبورم دوباره برگردم و بعید است که هوا بهتر از این بشود . وانشان اما این روزها غرق در سکوت است . دیگر ناله های بلند گوهای دوران عزاداری تمام شده است . موذنان که اذان گفتند ، دیگر سکوت کامل برقرار می گردد . البته مدت زمان اذان گویی کمی طولانی تر از معمول است چرا که در این روستای کوچک و بی جمعیت معمولا چهار نفر اذان می گویند و برای اینکه صدایشان درهم نپیچد ، هر کدام با کمی فاصله شروع می کنند . حتما هر چهار نفر دوست دارند صدایشان شنیده شود مخصوصا که بلندگوها ی اکودار امروزی آنانرا خوش آواز تر هم جلوه میدهد . بخاطر دارم آنزمان که  بچه بودم اذان می گفتم و بسیار هم از آن احساس لذت داشتم . در ماههای رمضان هم بالای پشت بام دعای سحر می خواندم . البته آنروزها بلند گو نبود ولی صدای ما در دل شب طنین خاصی داشت . آنروزها البته تعداد موذن ها و سحری خوانها بیشتر بود . منهم همیشه مجبور بودم با آن خدا بیامرز همسایه تنظیم کنم که صداهامون درهم نشود . آن خدا بیامرز چهچهه های خوبی داشت و دعا ها را هم حفظ کرده بود ولی من میبایست از روی جزوه دعا میخواندم . هوا هم که تاریک بود ، یکی از آن چراغهای معروف به چراغ انگلیسی را با خودم به پشت بام می بردم و در آنحالت ، یکدست چراغ و یکدست جزوه ، صدا درست در نمی آمد ، مخصوصا هر وقت هوا سرد بود  با لرزه هم همراه بود ، و مجبور میشدم برای گرم شدن چراغ را بخودم بچسبانم . این " چراغ انگلیسی " از خیلی قدیمها در ایران کاربرد داشته وهیچ خانه ای بدون آن نبوده !  منهم دو تا از آن قدیمیهایش را نگهداشته ام که هنوز هم در ایران کار می کنند .  البته امروزه به برکت بلندگوها و دستگاههای صوتی ژاپنی و بدل های چینی آنها ، دیگر لازم نیست انگلیسی ها چراغ دعا خواندن برای ما بسازند . هم ما همه دعاهایمان را از بر کرده ایم و هم صنایعی مانند چراغسازی دیگر برای انگلیسی ها نمی صرفد ، چرا که هم هوایشان را آلوده می کند و هم سود زیادی ندارد .اگر هم یک وقت بخواهند ما را تحریم کنند ، خودمان میتوانیم چراغ موشی بسازیم و نمیتوانند به اسم تحریم چراغشان را چند برابر قیمت بطور قاچاقی به ما بفروشند ! آری آنروزها را که بخاطر می آرم به این آقایان هم حق میدهم که مشتاق باشند صدایشان شنیده شود .

      حال که به اینجا کشید ، یک خاطره هم در مورد اذان گویی تعریف کنم : کلاس دوم ابتدایی بودم که وسط یکی از ساعات کلاس ، معلم کلاس پنجمیها آمد کلاس ما و با آن لهجه گلپایگانی گفت " کی اذون بلده ؟ ! " بچه ها به من اشاره کردند و او از من خواست با او بروم . برای رفتن به کلاس پنجم میبایست از وسط کلاس سوم می گذشتیم . کلاس سوم آنروز بیش از سی نفر بودند ولی کلاس پنجم تقریبا بیست محصل داشت . ( مقایسه کنید با امروز که اصلا در این روستا کلاسی وجود ندارد و مدرسه ها تعطیل و تخریب شده اند ! ) وارد کلاس که شدم دیدم یکی از دانش آموزان آن کلاس خیلی مغموم پای تخته ایستاده و معلم از من خواست اذان بگویم و من چنین کردم . بیچاره آن محصل پسر خوش اخلاق و خوش قلبی بود و با اینکه پسر یکی از خانواده های سرشناس و با نفوذ آنزمان بود که هنوز بعضی ها ادعای خان بازی داشتند ، این پسر خیلی افتاده و خوشرو بود و من از دور دوستش داشتم . پس از پایان اذان معلم آن کلاس از من خواست به روی او تف بیاندازم و من بسیار اکراه داشتم . من را تهدید کرد ولی در آن حالت من اصلا  در آن فضا ، آب دهنم خشک شده بود و اگر هم میخواستم آن کار را بکنم آب دهن نداشتم . بعد چوبی را که آنروزها هر معلم با خود داشت ، داد به دست من و گفت " چهار تا بزن کف دشتش و اگر محکم نزنی خودتا می زنم !" منهم چاره ای ندیدم جز زدن . ولی محکم نزدم . مثل اینکه شکنجه گری در ایران از قدیم تدریس میشده ! محصلین آن کلاس هم همه ساکت نشسته بودند . فقط پسر عموی من که در آن کلاس بود خیلی خوشحال بنظر میرسید و قند تو دلش آب می کرد . بلاخره دستور خروج از کلاس داده شد . من  از وسط کلاس سوم میرفتم که معلم دو باره من را صدا کرد و دستش را آورد و چیزی گذاست کف دست من . گفت : " اینا برا خودت دفتر بخر . " نمیدانم چرا دل نگاه کردن به آن پول را نداشتم ، فقط فهمیدم سه عدد بود و فکر کردم سه تا دهشاهی باشد . این پول کف دست من ماند تا ظهر آنروز که تعطیل شدیم و ما را به صف کردند تا به منزل برویم . دم درب منزل که از صف خارج شدم دستم را باز کردم و دیدم سه تا یک ریالی هست . خیلی خوشحال شدم و رفتم با آب و تاب فراوان قصه را به مادرم گفتم . یادم نمیاد با آن پول چه کردم .  تا آنروز من آنقدر پول بخودم  ندیده بودم . من همیشه با جیب پر از کشمش و نخودچی و یا مغز گردو به مدرسه میرفتم و پول تو جیبی برای ما معنایی نداشت . گاهی هوس آب نبات میکردم ، یکی از همکلاسیهای من پسر خانواده ای بود که کشاورزی نداشتند و مثل من کشمش و مغز گردو نداشت و لی گاهی یک دهشاهی که نصف یک ریال بود داشت و با اون دهشاهی از من کشمش می خرید ، منهم با آن دهشاهی " آب نبات دراز " می خریدم!  

       باز هم خیلی حاشیه رفتم . داشتم می گفتم وانشان این روزها غرق در سکوت است و آرامش خاصی دارد . رفتم نانوایی نان بخرم دیدم غیر از دو نفر نانوا کسی نیست . آخر دوهفته پیش که همزمان با تعطیلات عاشورا بود ، یکساعت و نیم تو صف نان بودم ! پرسیدم چرا اینقدر خلوت ؟ نانوا گفت کسی توی روستا نیست که نان بخرد ! او که حدس میزد من یک بازنشسته هستم ، گفت " همه روستا را رها کرده اند و رفته اند ولی این روستا لااقل پانصد تا بازنشسته دارد ، چرا آنها نمیاند اینجا زندگی کنند ؟! " گفتم شاید هم بیشتر ولی امروزه دیگر بازنشستگی به معنای واقعی نیست . هرکس از کار اصلی بازنشسته میشود مجبور است یک یا دو کار دیگر هم پیشه کند تا امورش بگذرد ! کار هم که فقط در شهرها پیدا میشه !

    ولی این سکوت در دل شب با آن آسمان پر ستاره چقدر لذت بخش میبود اگر میتوانستم فراموش کنم که دیگرانی از جمله فرزندانم بلاجبار در آن هوای آلوده تهران مانده اند . امشب تنها باقیمانده گان آن طایفه بزرگ  "ملاباقر " در این روستا ، یعنی دو پسر عموی سالخورده  و مهربانم ، همراه با همسرانشان برای شب نشینی آمده بودند منزل ما . جای همه دوستان خالی . دور کرسی داغ نشستیم و از گذشته و حال گفتیم و شنیدیم . شب چره هم به یاد قدیم و به شکل قدیم خوردیم و لذت بردیم  . حیف که زمان سریع می گذرد و چند روز دیگر باید برگردم به آن شهر آدم کش . 

چهارشنبه ۷ دسامبر ۲۰۱۱

بیایید آتشکده بسازیم

از همین ابتدا عرض کنم که منظورم از آتشکده نه آن آتشکده های معروف
است که می گویند در ایران قدیم توسط آتش پرستان بر پا میشده . چرا که من
اصولا نظر موافقی با پرستش هر چیز و هر کس ندارم . البته فکر هم نمیکنم
که کسانی در تاریخ ایران آتش پرست به معنی اینکه آتش را بپرستند بوده اند
. انسانها معمولا دنبال حقیقت می گردند . و مهمترین حقیقتی که میخواهند
از آن آگاه شوند آن خالقی است که همه چیز از جمله آتش را آفریده است .
شاید این انسان صاحب فکر و خلاق در هر زمان آنچه را که در زندگیش مهمتر و
مفیدتر می یافته آنرا بعنوان مظهری از آن قدرت بی منتهای خلاق مورد
احترام قرار میداده تا بلکه با ممارست در مطالعه و تفکر در آن بتواند به
وجود خلاق مهمتری پی ببرد . البته در طول تاریخ سوء استفاده گرانی بوده
اند که چون یارای تفکر عمیق را در خود نمی دیدند ، سوء استفاده از دیگران
را سهل تر یافته و از آنچه نظر عامه مردم را به خود جلب می کرده برای خود
دکانی می ساخته اند . همانطور که با سایر ادیان هم چنین شده است و هر وقت
هر کس فکر بکری آورده و عامه مردم را که جویای زندگی بهتری بوده اند بخود
جذب کرده ، پس از رفتن آورنده آن فکر ، کسانی بر موج سوار شده اند ولی
چون نیت درستی نداشته اند وارد دریای خروشان شده اند و مردم را غرق در
گرفتاریهای آن نموده اند .
بنظر میرسد از مرحله پرت شدم . داشتم از آتش حرف میزدم . این روزها
که با استفاده از چند روز تعطیلی روزهای عزاداری و چسباندن چند روز دیگر
به آن در وانشان مستقر شدم ، با سرمای حاکم بر آن به فکر بر افراشتن کرسی
افتادم ، به یاد آن قدیمها که زیر کرسی دراز می کشیدم و به درس و مشق
میرسیدم . رفتم و سری زدم به انبار هیزم آن زحمت کشیده گان یعنی پدر و
مادر عزیزم که از نعمت وجودشان محروم شده ام . دیدم پر است از آنچه برای
کرسی لازم است . این انبار تاریک هم با آن سقف هلالی شکل پر است از درس
تجربه . این آمرزیده ها هیچ چیزی را به هدر نداده اند . حتی رشته
کاغذهایی را هم که در بسته بندیهای آنروز پیدا کرده بوده اند در گوشه ای
از این انبار ذخیره کرده بودند که بدون آنها درست کردن آتش آسان نبود .
البته به یاد دارم که در آنزمان کتاب و دفترهای من را که دیگر نمیخواستم
جمع می کردند و می فروختند . ظاهرا در آنزمان سیستم جمع آوری زباله های
مفید بهتر بوده است که در روستا هم خریدار داشته است . اوایل برای سهولت
افروختن آتش به بیابان میرفتند و بوته جمع می کردند تا زمانی که سازمانی
بنام جنگلبانی مانع از این کار شد .
شب اول گرمای کرسی زیاد نبود ، البته فضای منزل هم سرد بود ولی روز
بعد که به انبار هیزم رفتم در گوشه ای دیگر توده ای از پوست بادام و گردو
دیدم و به یادم آمد که می گفتند آتش اینها گرمای فراوان دارد . از همینها
هم استفاده کردم با همان روشی که از والدین یاد گرفته بودم . اینبار آتش
تا دو شب دوام آورد . باید دلیل علمی این تفاوت حرارت در چیزهای مختلف
را جویا شوم .
آماده کردن آتش کرسی تقریبا نیم ساعت وقت لازم دارد ولی نمیدانم چرا
کار سختی جلوه می کند و ما آنروزها آنرا کار شاقی میدانستیم و حالا هم
آنرا نشان عقب افتادگی میدانیم . حال دیگر برای گرم کردن منازل از گاز و
برق استفاده میشود . و در دنیای پیشرفته در حال ایجاد ساختمانهایی هستند
که با بهره برداری از دمای عمق زمین و مهندسیهای حساب شده ، بدون استفاده
از هر نوع انرژی غیر طبیعی که به محیط زیست لطمه بزند ، دمای منازل و
سایر اماکن را در تابستان و زمستان در درجه حرارت مطلوب نگهمیدارند .
منهم در اینجا بخاریهای گازی دارم که فضای اتاقها را گرم می کند ولی زیر
کرسی نشستن حال و هوای دیگری دارد و بچه ها هم ، البته اگر برایشان آماده
شده باشد ، دوست دارند .
حسن دیگری هم که این کرسی دارد اینست که اگر تنها نشسته باشی و روی
تشکی کاملا نرم با پشتی مناسب که از نظرارگونولوژی ( اندام شناسی ) بدن
مشکل سلامتی ایجاد نکند ، نگاهت به بالا متمایل می شود و به فکر فرو
میروی . همان کاری که لازمش داریم برای شناخت بهتر خودمان و محیط
اطرافمان و بالاخره آنچه و یا آنکس که موجب همه این چیزها شده . برای
اینکه تا آنرا پیدا نکنیم همیشه گرفتار کسانی میشویم که از آتشمان و فکر
بکرهای افراد برجسته مان سوء استفاده می کنند و ما را گرفتار امیال خود .
یک حسن دیگر آن هم زمانیست که تنها نباشیم و چند نفر دور کرسی می
نشینیم و صحبت می کنیم . مخصوصا اگر صحبتها هدایت شود به سمتی که حل
مسائل موجودمان را شامل شود . این را مقایسه کنید با زمانی که هر یک روی
مبلی می نشینیم که طوری چیده شده اند که همه نگاهشان به تلویزیون باشد و
آنوقت تلویزیون است که نظراتش را بر ما دیکته می کند . آن دیگر بستگی
دارد به اینکه کنترل آن تلویزیون در دست چه کسی باشد . البته تلویزیون هم
میتواند برنامه های مفید داشته باشد ولی بهتر است اتاقش مخصوص باشد تا
هرکس خواست برنامه مورد نظرش را ببیند و مانع ارتباط گفتاری خانواده که
بسیار مفید است نشود .
فکر ایجاد آتشکده زمانی به ذهنم رسید که در باره سختی آماده کردن
آتش مخصوصا برای سالمندان می اندیشیدم و همچنین دود مزاحم آن و سایر
مشکلاتی که همراه دارد . با ایده گرفتن از روش تهیه کردن غذاهای نذری که
یکجا پخت می شود و میتوانند همه روستا را تغذیه کنند با خود گفتم چرا
محلی مناسب برای تهیه آتش نباشد و یک سیستم مناسب برای توزیع این آتش
برای همه ؟ تازه حالا فکر می کنم این محل آتشکده میشود آشپزخانه هم باشد
. آره چه اشکال دارد که در هر محل یک آشپزخانه عمومی هم باشد تا با نظارت
کامل بهداشتی ، غذای همه مردم تهیه و توزیع شود ؟! آخر بسیاری از مسائل
مربوط به سلامتی ما از همین غذاهایی است که میخوریم . اینکه میزان مرگ و
میر ما بالا رفته یکی از علتهاش بد خوری است . نوع خوراک و طرز پخت آن
ارتباط مستقیم دارد با سلامتی ما . همین دیروز کمی از خورش نذری را خوردم
که همسایه از مسجد برام آورده بود ، نمیدانم گوشت آن چی بود که با اینکه
کاملا پخته شده بود مثل پلاستیک زیر دندان میماند و پر بود از چربیهایی
که می شنویم هر روز چند نفر از مردم را به گورستانها می کشانند .
آری آتشکده باضافه آشپز خانه بهداشتی بسیار مناسب است . بشرط واجب
اینکه هر وقت زیر کرسی نشستیم از فکر نظارت مستمر بر نحوه تهیه غذا غافل
نشویم تا نکند از اینهم کسانی سوء استفاده کنند . آری اگر نظارت همگانی
نباشد هر کس ممکن است در هر شغل و مکانی منحرف شود . حتی بهترین آدمها
اگر ببینند که لازم نیست به کسی پاسخگو باشند زود گول میخورند و منحرف
میشوند . بهمین خاطر است که دور کرسی نشستن و بحث و تبادل نظر در مورد
مسائل مختلف را واجب میدانم .

سه‌شنبه ۶ دسامبر ۲۰۱۱

وانشان در عزای مضاعف

وانشان مثل همیشه در دهه اول ماه محرم حال و هوای دیگری دارد . صدای
ناله های بلند گوهای مساجد همه فضای روستا را در بر می گیرد و دیگر از آن
سکوت آرامبخش خبری نیست . هر روز بلند گوها با اذان صبح سکوت را می شکنند
و در ادامه ، پس از مدتی دعاهای مخصوص صبح شروع میشود . ظاهرا نماز صبح
در مسجد برگزار نمیشود چرا که معدود پیره مردان و پیره زنان جرات راه
رفتن در کوچه یخ زده نزدیک مسجد محل را ندارند . آخر دو سه سالی هست که
جوی آب کوچه را خراب کرده اند که کوچه ها را سنگفرش کنند ولی این قسمت
بصورت نیمه مخروبه رها شده و گودی شیبداری را که قبلا بجای جوی آب با سنگ
صاف درست کرده بودند ، بعد از اینکه سنگفرشها را یکبار کنده بودند بهمان
حالت مانده اند و با عبور ماشین و موتورسیکلت آب آن به اطراف می پاشد و
سطح کوچه را یخ می پوشاند و بسیار خطرناک میشود .
یکبار نوشته بودم که یک راس گاو بطور خطرناکی سر خورد ، البته آنروز
یخبندان نبود و خوشبختانه در این ایام یخبندان احشام در کوچه ها رفت و
آمد ندارند . ولی دو روز پیش ناله هایی نظرم را جلب کرد . به داخل کوچه
نگاه کردم دیدم پیره زن بیچاره افتاده توی کوچه و آه و ناله میکند .
گفتند ترک موتور بچه اش بوده که موتور روی همان سنگها سر می خورد و پیره
زن بد جوری به زمین می خورد . پیره زن دیگری هم غرغرکنان می رفت و نفرین
نثار کسانی می کرد که کوچه را به این حال رها کرده اند.
بهر حال داشتم می گفتم که کمی پس از روشن شدن هوا نوای جانسوز دعای
صبح که ظاهرا برنامه ضبط شده است فضا را پر می کند . پس از کمی استراحت
نزدیک اذان ظهر دوباره بلند گوها کنترل فضا را بدست می گیرند و تقریبا تا
شب ادامه پیدا می کند تا بعد از نماز شب و صرف شام نذری . زمان صرف شام
معمولا صدای متولیان می آید که موضوعات خود را مطرح می کنند که برای
تکمیل مسجد و آشپزخانه آن احتیاج به پول دارند . با اینکه یکی از گوشهای
من این روزها بسته است صحبتهای آنها را متوجه می شوم و از جمله متوجه شدم
که هر شب برای شام تعداد زیادی هم از گلپایگان تشریف می آورند . دیروز از
یکی از دوستان که در گلپایگان زندگی می کند و او هم در تصدی یکی از مساجد
آنجا و نذریها دست دارد سوال کردم مگر در گلپایگان چطور است که اینها
برای شام به وانشان می آیند ؟ ایشان می گفتند آنجا سخت شام گیر می آید و
بهمین جهت سر تقسیم شام گاهی جنگ و جدال هم می شود .
به اصل مطلب برگردم که عزای مضاعف است . من دو روز قبل ار تاسوعا وارد
وانشان شدم . ورودم با مراسم سوم فوت یکی از بستگان مواجه شد و در همان
مجلس هم عنوان شد که خانم جوان دیگری هم دنیا را وداع گفته و پس از مجلس
مراسم تشییع جنازه شروع می شود و بهمین جهت اعلام شد که آنروز مراسم
تعزیه بر گزار نمیشود و تعزیه را شب برگزار می کنند . فردای آن روز هم
مراسم سوم این خانم جوان تعزیه را تحت تاثیر قرار داد و بلا فاصله پس از
آن خبر درگذشت سومین خانم اعلام شد که او هم تقریبا جوان بوده . روز
عاشورا هم پس از اینکه دسته های عزادار ناهار صرف کردند به مراسم ختم این
خانم رفتیم . این است که می گویم امسال وانشان با عزای مضاعف روبرو بود .
تازه از مسجد که برگشتیم یکی از دوستان اعلام می کرد که غذا در مسجد زیاد
آمده و دعوت می کرد که ظرف ببرند غذا بیاورند و عزای غذای مانده را گرفته
بودند .
حال که دارم این مطلب را می نویسم صدای مراسم شام غریبان می آید . من
که با مشکلی که برای گوشم ایجاد شده نمیتوانم در سرما بیرون بروم ، با
نزدیک شدن صدا از پنجره کوچه را نگاه کردم . دوتا دسته پانزده نفری از
جوانان کم سن و سال بودند که هر یک دور یک تیکه پارچه سفید چهار گوش را
گرفته بودند که چند نفر از آنان هم شمع در دست داشتند و به نوبت می
نشستند و نوحه می خواندند : چه کنم چه چاره سازم که حسین کفن ندارد ...
پانزده نفر خانم هم دنبال این دو گروه حرکت می کردند . البته که وانشان
این تعداد جوان ندارد ولی روزهای تعطیل مهاجرین بر می گردند و روستا شلوغ
می شود . در یکی از نوشته های قبل گفته بودم که میزان مرگ و میر در جامعه
کوچک وانشانیها افزایش یافته ، فکر میکنم اوایل سال بود که در عرض تقریبا
یک ماه پنج نفر از دنیا رفته بودند . این بار در این چهار یا پنج روز سه
نفر از تعداد وانشانیها کم شد . با توجه به اینکه این روزها دیگر کسی هم
بچه نمی آورد بعید نیست که چند سال دیگر کسی برای عزاداری نماند !

دوشنبه ۱۵ اوت ۲۰۱۱

غم آخر (متن کامل )

      این بار هم که به وانشان رفتم با کمال تاسف همان روز اول با مجلس ختم یکی دیگر از هم ولایتی ها روبروشدم . این یکی هم جوانی بود رعنا و تحصیل کرده که در سن سی و چند سالگی بر اثر سکته قلبی در تهران بدرود حیات گفته بود . امسال عید چون تعداد درگذشتگان زیاد بوده عده ای مراسم اولین عید را بطور دستجمعی در مسجد محل برگزار کردند . هر سال رکورد مرگ و میر سال قبل شکسته میشود و سن در گذشتگان هم پایین تر و پایین تر می آید . عجبا که در این مورد هیچکس سئوال نمیکند که چرا !؟

    غم انگیزترین و حزن آورترین لحظات زندگی ما انسانها زمانی است که با فاجعه از دست دادن یکی از عزیزانمان روبرو میشویم و در کمال بیچارگی مجبور میشویم فقدان یاری دیرین ،سرپرستی عاشق ،خویشاوندی دلسوز ،دوستی با محبت ، همکاری صمیمی ، آشنایی فرهیخته ، و انسانی والا را قبول کنیم .

    من هم سالها پیش بود که در سوک وفات پدر و مادرم نشستم و از آنجا که آنان در تربیت من و آنچه خودشان با سواد کردن من مینامیدند هیچ کوتاهی نکردند و با کمترین امکانات با زحمات شبانه روزی ازهرچه در توان داشتند برای فرزندانشان دریغ نکردند ، عقیده دارم که آنان بر عهده من وظایفی نهادند که من هم باید در مورد دیگران چنین کنم . البته فکر نمیکنم من بتوانم موفق به ایجاد آن درجه از تغییر در زندگی و طرزتفکر که آنان در من نسبت به زمان خودشان موجب شدند در زندگی و طرز تفکر فرزندانم بشوم . اگر چه امروزه با پیشرفتهای تکنولوژیک فوق العاده ، آموزش و پرورش بسیار سهل تر شده است ولی ایجاد تغییرات مثبت در این دوره انفجار اطلاعاتی احتیاج به هماهنگی بسیار دقیق بسیاری از عوامل موثر دارد . و بستگی زیاد دارد به طرز نگاه ما به زندگی . پدران ما میخواستند فرزندانشان را از آن وضعیت نجات دهند تا تغییرات اساسی در زندگیشان ایجاد شود ولی به نظر میرسد که ما به تغییرات بوجود آمده در زندگیمان اکتفا کرده ایم و خود را در دایره این تغییرات محدود نموده ایم . ولی وظیفه ما هم حکم میکند که به فکر ایجاد زمینه تغییرات اساسی مثبت در زندگی آینده خود و دیگران باشیم . و هدف خود را معطوف به مسیر وصال بهشتی که به خود وعده داده ایم بنماییم .

    آخرین مطلبی که به تاثیر از وجود پدر و مادرم در ذهن من جای گرفت مربوط میشود به سخنی که در مجلس ختم آنان از شرکت کنندگان در آن مراسم می شنیدم . و آن این بود : " غم آخرتان باشد . " از آنروز تاکنون همیشه به این فکر بوده ام که آیا میشود این دعای مردم که همیشه در زمان فوت افراد همراه با عرض تسلیت بر زبان مردم جاری میشود بر آورده شود و روزی بیاید که مردم دیگر غم نبینند ؟؟ و این سوال مرا بر آن داشت تا در اینخصوص مطالبی را ارائه دهم تا آثارش بتواند بخشی از دین من به پدر و مادرم را ادا کند . امید که خوانندگان هم در اینخصوص به من کمک کنند و با ارائه نظراتشان به اصلاح و تکمیل آن بپردازند .

 

     این روزها این دعای " غم آخرتان باشد " زیاد تکرار میشود . چرا که بسیار طبیعی شده است که هر از چند گاه اطلاعیه ای ، تلفنی ، و یا آشنایی خبر ناگوار وفات دوستی، آشنایی، و یا خویشاوندی را به ما برساند . چنین خبری معمولا از بدترین خبرهایی ست که ممکن است دریافت کنیم . و بستگی به نوع فوت میتواند دارای درجات تاثر مختلف باشد . پیری یا جوانی متوفی، دوری و نزدیکی فاصله خویشاوندی و آشنایی، و چگونگی فوت از جمله عوامل موثر در شدت تاثر ماست . گاهی جوانی بر اثر بیماری خاصی و یا اتفاق ناگواری از دست میرود و خانواده ای را غرق در ماتم می کند . گاهی پدر و یا مادر جوانی بر اثر بیماری و یا حادثه از دنیا میرود و فرزندانی در نیمه راه زندگی بدون سرپرست در غم فقدان پدر یا مادر فرو میروند . و گاهی هم سالخورده ای زندگی را بدرود می گوید و اطرافیان خود را در غم فقدان خود می گذارد و عمری از تجربه های ارزشمند را به خاک میبرد . همه این موارد برای ما دردناک است و برای مدتی طولانی ما را گرفتار غم و مسائل پیرامونی آن می نماید .

    این وضعیت در حال حاضر بسیار غم آور میباشد ، و اگر قرار باشد صاحب عزا دیگر غم نبینند  یکی از حالات زیر باید اتفاق بیافتد :

      یک حالت اینست که خود صاحب عزا قبل از شنیدن خبر مرگ دیگری بمیرد و فرصت به دل گرفتن غم دیگران را نیابد . که البته این حالت مورد نظر دعا کنندگان نیست . حالت دوم اینست که دیگر کسی از دنیا نرود و هیچکس غم از دست دادن عزیزی را تجربه نکند . و حالت سوم آنست که نگاه ما و برخورد ما با مرگ بعنوان یک امر طبیعی چنان تغییر کند که کسی با مواجهه با مرگ نزدیکان خود ناراحت نشود و غم به دل نگیرد ، که این حالت هم لااقل در بسیاری از موارد غیر ممکن بنظر میرسد.  

    آنچه میتواند مطلوب همگان باشد حالت دوم است . یعنی شرایطی ایجاد شود که به مرگ خاتمه داده شود و همه مردم زندگی جاودانه پیدا کنند . اینهم در شرایط فعلی بسیار بعید به نظر میرسد و بعضی آنرا غیرممکن و بعضی آنرا غیر دلخواه و کسانی هم آنرا امری غیر طبیعی و مخالف با طبیعت خلقت می پندارند . از نظر بعضیها هم امریست ممکن و در حیطه توانایی انسان برای نیل به زندگی جاودانه .  

       اینکه خود شخص غم دیده قبل از فوت دیگری از دنیا برود مورد درخواست دعا کننده نیست لذا ربطی به این دعا پیدا نمیکند . لیکن موردیست که میتوان در باره آن بحث کرد . چرا که اگر شخص در دنیا حضور نداشته باشد زمینه ای هم برای اینکه غم دیگران را بخورد و یا دیگران غم او را بخورند وجود نخواهد داشت . توجه به این موضوع این سؤال را پیش می آورد که آیا اصولا به دنیا آمدن و به دنیا آوردن مزایایی همراه دارد یا نه ؟ و چه نوع زندگی ارزش زیستن دارد ؟

    هفته پیش زمانی که اولین درس یکی از کلاسهای سال جدید را شروع کردم ، در مقدمه درسی که موضوع آن " زندگی کن و بگذار زندگی کنند " بود چند سوال برای دانشجویان مطرح کرده بود که اولینش این بود : " سه سؤال خود از خدا را بیان کنید . "  زمانی که نظر آنان را به این سؤال جلب کردم اولین دانشجو با لحنی طلبکارانه سؤالش را اینچنین مطرح کرد : " چرا من را بدنیا آوردی ؟ " بلافاصله دومین دانشجو با لحنی که بخواهد سوال او را تصحیح کند گفت : " چرا من را در ایران بدنیا آوردی ؟ " زمانی که از سایر دانشجویان منطقی بودن این سؤال را پرسیدم کسی مخالفت نکرد و همه موافق بودند که این یک سؤال عادلانه است و هر کس حق دارد این سؤال را از به دنیا آورنده خود داشته باشد . چند سال قبل هم شنیده بودم که جوانی یا جوانانی به پدر و مادر خود معترض بودند که شما که نمیتوانید آنچه ما نیاز داریم فراهم کنید چرا ما را به دنیا آوردید ؟!

    وجود اینگونه ذهنیات در افراد نشان میدهد که صِرف به دنیا آمدن و داشتن امکان زنده ماندن در دنیا امتیاز خاصی نیست که همه مشتاق آن باشند . و زندگی در دنیا باید دارای شرایطی باشد تا مطلوب زندگان قرار گیرد . در گفته های بزرگان هم بارها شنیده ایم که " مرگ با عزت بهتر است از زندگی با ذلت ." البته عزت و ذلت معانی خاص خود را دارند که باید درست تفسیر شوند . ولی زمانی که کسی به دنیا آورده شد و رشد کرد دیگر خود او ست که باید در مورد زندگی خود تصمیم بگیرد درعین اینکه کسی هم حق ندارد موجب مرگ خودش بشود چرا که این دیگر فقط مربوط به خودش نیست و روی دیگران هم آثاری دارد که نمیتوان انکار کرد .

   پس زندگی زمانی ارزش دارد که شرایط مورد رضایت افراد در آن فراهم باشد و میتوان بطور خلاصه گفت که اگر زندگی توام با شادی باشد مطلوب است و هرچه موجب از بین رفتن شادی گردد به زندگی لطمه میزند . شادی نیز دارای درجات مختلف است و شاید بالاترین درجه شادی را آن بدانیم که مردم تصور آنرا در زندگی در بهشت در ذهن خود دارند . یعنی یک زندگی کامل که هیچ نقصی در آن نیست و همه در کمال شادی و عزت از آن لذت میبرند . البته داشتن یک زندگی بی نقص و کامل مستلزم داشتن شرایط کامل است و در آنصورت همه مردم هم باید کامل و بی نقص باشند و هیچگونه اشتباهی از آنان سر نزند . حال باید دید ما انسانها که هر روز چند اشتباه مرتکب میشویم میتوانیم در بهشت زندگی کنیم ؟ اگر حتی یکنفر فقط یک اشتباه هم مرتکب شود دیگر آن محل نمیتواند بهشت باشد . همانطور که در داستان آدم و حوا داریم که آنان فقط بخاطر یک اشتباه از بهشت اخراج شد . پس اگر محلی بنام بهشت هم برای ما آماده کرده باشند در حال حاضر هیچیک از ما نمیتوانیم در آن زندگی کنیم تا زمانی که شرایط آنرا پیدا کنیم . یعنی آنقدر رشد کنیم که دیگر اشتباه نکنیم . رسیدن به این مرحله مستلزم یاد گرفتن کامل حقایق زندگی است که بسیاری از آنها هنوز کشف نشده اند و این شاید اولین وظیفه همه مردم خصوصا صاحبان دانش و اندیشه است که زندگی را در این مسیر سوق دهند ، یعنی کشف آنچه به زندگی مربوط میشود . شاید اگر چنین کنیم در نهایت بتوانیم شرایطی مانند بهشت را برای خود فراهم بیاوریم و در آن شرایط شاید یاد گرفته باشیم که خود را برای همیشه زنده نگهداریم و دیگر کسی غم از دست دادن کسی را نداشته باشد . 

       در همین حال که در جستجوی راهی برای پایان دادن به غم ناشی از درگذشت دیگران قلم میزنیم خبرهایی که از جامعه کوچک ما وانشانیها میرسد ناشی از بالا رفتن میزان مرگ و میر است . سال گذشته میانگین ماهانه فوت در جامعه وانشانیها تقریبا 5/2 نفر در ماه بود درحالیکه اکنون که یکماه و 5 روز از سال جدید میگذرد خبر درگذشت 5 نفر گزارش شده است که نشان از دو برابر شدن این میزان است . شاید این هشداری باشد که از خود سوال کنیم چرا در زمانی که برای بسیاری از امراض درمان پیدا شده است جامعه ما مسیری وارونه می پیماید ؟!

    با این اشاره برمیگردم به اصل موضوع که چه باید کرد که به غم آخر برسیم . عرض کردم که یکی از حالاتی که میتواند موجب پایان احساس غم در زمان از دست دادن عزیزانمان شود اینست که مرگ را بعنوان یک امر طبیعی قبول کنیم و پذیرای آن باشیم و با علم به اینکه گریه و زاری و به دل گرفتن غصه نمیتواند موجب پر شدن خلا متوفی گردد به راحتی با آن کنار بیاییم . و شاید هم سازمانی تشکیل شود تا گرفتاریهای مربوط به کفن و دفن و خاک سپاری مردگان را بعهده بگیرد و به بسیاری از تشریفات موجود هم خاتمه داده شود ! 

   این موضوع که مرگ واقعه ای طبیعی است ناشی از برداشتهای خاص و بدون مطالعه از یک سری باورهای گذشته و متون مذهبی ادیان مختلف است که جا دارد با نگاهی جدید مورد بررسی مجدد قرار گیرند . مثلا شعار اصلی ما مسلمانان در هنگام فوت افراد اینست که از قرآن نقل قول میکنیم : " انا للله و انا الیه راجعون . " و بر داشت ما هم از این آیه اینست که ما از خداییم و به سوی خدا میرویم . حال جای سوال دارد که اگر منظور از بسوی خدا رفتن مردن است ، مگر خدا در دیار مردگان است که ما همه باید به آنجا برویم ؟! مگر ما عقیده نداریم که خدا همیشه و در هرجا با ماست ؟ پس چرا باید این آیه را اینطور ترجمه کنیم در حالیکه تناقض در برداشت واضح است ؟

    پس اولا باید در برداشتمان از اینکه مرگ موضوعی است حتمی تجدید نظر کنیم و ثانیا مشخص است که از دست دادن نزدیکان مخصوصا در سنین قبل از آنچه پیری مینامیم دارای آثار نا خوشایندیست که نمیتوان بدون تاثر از کنار آن گذشت . بنا براین لازم است برای ارزش قائل شدن به گفته خودمان بصورت دعا ، در فکر یافتن راهی دیگر برای استجاب " غم آخرتان باشد " باشیم . و تنها راهی که باقی میماند اینست که کاری کنیم و طوری زندگی کنیم که زندگی سالم برای همه تداوم پیدا کند و کسی مجبور نباشد غم از دست دادن عزیزانش را تحمل کند .  

       در حالیکه از فرصتهایی که پیش می آید تا چند روزی در وانشان باشم و درسکوت و آرامش اینجا این بحث " غم آخر " را به پایان برسانم امروز هم مواجه شدم با تشییع جنازه آشنایی دیگر که در سن میانسالی بدرود حیات گفته و در میان شیون و زاری همسر و فرزندان نیمه راه و برادران و خواهر و بستگانش در وانشان به خاک سپرده شد . شرح حال خانواده این مرحوم هم ، مانند هر خانواده غم دیده ، در این مقال نمی گنجد ولی ناله های فرزندان کم سن و سالی که پدر خود را از دست داده اند مانند خنجریست که به قلب هر انسان فرو میرود و انسان از خود می پرسد چرا؟؟ چرا باید بچه ها در این سن از نعمت حضور پدر محروم شوند ؟ و همین چراهاست که من را وادار کرد این سلسله مطالب را بنویسم . 

             در این رابطه به این نتیجه رسیدم که تنها راهی که باقی میماند برای رسیدن به " غم آخر " اینست که کاری کنیم و طوری رفتار کنیم که زندگی توام با سلامتی برای همه تداوم پیدا کند و کسی مجبور نباشد غم از دست دادن عزیزانش را تحمل کند . مشکل اصلی هم همین است که  " چگونه رفتار کنیم ؟ "

           بدیهی است که برای پاسخ به این سوال راه درازی در پیش داریم و لازمه اش پیدا کردن پاسخ برای بسیاری از سوالاتی است که پیش خواهد آمد ولی یک مشکل اساسی تر اینست که اغلب در فکر یافتن پاسخ به این سوال نیستیم و یا اصلا این سوال را قابل طرح نمیدانیم !  این برمیگردد به طرز فکر ما در مورد مرگ و زندگی . لذا سعی میکنم نظر خود و آنچه را از دیگران آموخته ام در خصوص آنچه مانع از پرداختن و یافتن پاسخ به چنین سوالات و رهایی از مشکلات مربوطه است بیان کنم .

       طرز فکر ما و نگاه ما به زندگی را میتوان در مراسمی که متعاقب مرگ افراد تشکیل میشود و حرفهایی که در این مراسم به گوش همه میرسد پیدا کرد : اینکه تقدیر چنین است! رسم روزگار است ! خدا خواسته است ! و...و...و....گاهی شاید برای آرامش داغدیده ها می گویند این آزمایش الهی است و خدا میخواهد انسان را آزمایش کند ! آخر چرا باید قدرت خدا را زیر سوال ببریم ؟! آزمایش برای چه ؟ زمانی دست به آزمایش چیزی ویا کسی زده می شود که آزمایش کننده از نتیجه آن خبر نداشته باشد و بخواهد ببیند چه میشود . با آن توصیفی که ما از خدا داریم مگر میشود گفت خدا نمیداند نتیجه آزمایش چه میشود !

      همانطور که قبلا اشاره کردم بسیاری از عقاید ما که مرگ را بسیار طبیعی و غیر قابل تعویق می پنداریم پایه و اساس محکمی ندارد . فقط چون به کرات چنین شنیده ایم و چنین برای ما تفسیر شده است اینچنین می اندیشیم .

      یکی از مواردی که در مورد مرگ صحبت میشود در مراسمی است که پس از فوت هرکس تشکیل می شود و دوستان و آشنایان برای اظهار همدردی و تسلیت در جایی بطور همزمان جمع می شوند و این بسیار نیکو و پسندیده است . ولی باید سعی کرد از اینگونه اجتماعات بهره مناسب برد و از تجربه های همدیگر و علل مرگها درسهای جدید بگیریم . هیچوقت در این مراسم شنیده نشده که سخنران اشاره ای به علت مرگ کرده باشد و مثلا بگوید چرا باید اینهمه مردم در تصادفات گوناگون از بین بروند و راه حلی برای آن ارائه دهد . اغلب سخنرانیها فقط در توجیه مرگ و طبیعی جلوه دادن آنست ! در صورتیکه آنچه ارزش دارد زندگی است نه مرگ . اگر برای بعد از مرگ هم ارزشی قائل شده باشند ، چگونگی آن به نوع زندگی در این جهان مربوط شده است . آیا این صحیح است که همیشه بگوییم سرنوشت چنین بوده است و خدا چنین خواسته است ؟ ! اصلا سرنوشت چیست ؟ تقدیر و قضا و قدر کدامست و چگونه عمل می کنند ؟ آیا عمل ما و روش زندگی ما در این چیزها دخالت دارد یا نه ؟؟

          باید گفت که آنچه تقدیر و قضا و قدر نام گرفته است قوانین طبیعت است که در زمان خلقت هر چیز توسط خالق در نهاد مخلوق گذاشته شده است . مثل اینکه اگر آب را حرارت دهیم در نهایت جوش می آید و بخار می شود . اگر هوا در اطراف ما نباشد که نفس بکشیم خفه میشویم . اگر غذا نخوریم ضعیف و در نهایت می میریم . اگر ریشه گیاه را از زمین خارج کنیم می خشکد . اینها قوانین طبیعت است . حال اگر از هر کس و هر موجود زنده و حتی غیر زنده درست مراقبت شود و احتیاجات طبیعی هر چیز برآورده شود و کسی یا چیزی به آن لطمه نزند ، سالم می ماند . و این طبیعت خلقت است .

           هرگاه عقیده مان را نسبت به مرگ و زندگی تصحیح کردیم باید به این بپردازیم که آیا میتوانیم عمرمان را طولانی تر کنیم ؟ آیا میشود دردها و مشقات زندگی را کم کنیم و دنیا را لذت بخش تر کنیم ؟

        در پاسخ باید گفت بلی عمر انسانها هم مانند هر موجودی دیگر بستگی به همان عواملی دارد که با خلقت با او آفریده شده است و در طبیعت او نهفته است . همان چیزی که اجل میگوییم . اجل یعنی زمان معین ، یعنی پایان مهلت ، نه جلوتر و نه عقب تر . اگر مثلا افتادیم توی دریا و نتوانستیم شنا کنیم و نفس بکشیم فوقش یک و یا دو دقیقه می توانیم دوام بیاوریم . اگر کسی ما را نجات ندهد اجل میرسد . اگر به علتی خون به مغز نرسد ظرف یکی دو دقیقه اجل فرا میرسد .

      گاهی تصور میشود که اجل از اول به ما داده شده است و در جایی نوشته شده است که مثلا فلانکس چند سال و چند ماه و چند روز و چند ساعت و چند دقیقه و چند ثانیه زندگی می کند و آنوقت اجل میرسد و می میرد ! اگر چنین است چه لزومی دارد زحمت بکشیم و به دنبال آب و غذا و مایحتاج زندگی باشیم ؟! چه لزومی دارد مواظب خود باشیم که مریض نشویم ؟ و اگر مریض شدیم چه لزومی دارد دنبال درمان برویم ؟! مگر نه اینکه اجل معین شده است ؟! ولی اینچنین نیست . اگر اجل هرکس از قبل مشخص شده باشد دیگر زندگی معنی ندارد . اگر اجل به آن معنی باشد که ما نمیتوانیم بر آن تاثیر گذار باشیم پس ما دیگر چه کاره ایم و مسئولیت ما چیست ؟! ولی نه . اینطور نیست . ما بر سرنوشت خود مسلطیم . ما آفریده شده ایم با یک سری معیارها و با یک سری قوانین که بر عالم حکم فرماست . زندگی ما ، آینده ما ، عاقبت ما ، همه بستگی دارد به اینکه چگونه در برابر قوانین حاکم بر عالم رفتار کرده باشیم . زندگی ما متاثر از عوامل مختلف است . زندگی اجداد ما اثرش را بر ما گذاشته است . اینکه پدران و مادران ما چه کردند، چه خوردند، چگونه زندگی کردند ، شاد بودند ، غمگین بودند ، ترسو بودند ، خشمگین بودند ، ظالم بودند ، مهربان بودند ، حلال خوردند ، حرام خوردند ، همه اینها در زندگی ما موثر است . آنچه خود ما انجام میدهیم ، آنچه ما فکر میکنیم ، آنچه بلدیم ، میزان آگاهی و سواد ما نسبت به دنیا و مخلوقات ، اخلاق ما ، نوع تغذیه ما ، نوع کار ما ، آب و هوای محل زندگی ما ، همه اینها بر زندگی ما و بر زندگی فرزندان ما تاثیر می گذارد .

      پس باید متوجه باشیم که این خود ما هستیم که آینده خود و فرزندانمان را در چارچوب قوانین خلقت مشخص می کنیم . نه فقط خود ما به تنهایی ، بلکه خود ما و هر آنچه ما با آنها در رابطه هستیم . انسان موجودیست اجتماعی و به تنهایی زندگی نمی کند . پس هر چه یک نفر انجام میدهد بر زندگی دیگران هم تاثیر دارد . و همه در مقابل همدیگر مسئول هستند . پس باید یاد بگیریم که چگونه با همدیگر زندگی خوب و سالم داشته باشیم . چگونه با همدیگر همکاری کنیم تا زندگی اجتماعی خوب بسازیم . چگونه با هماهنگی همدیگر به حل مسائل خود بپردازیم . اگر همه مردم دنیا سعی کنند با کمک هم و با هماهنگی برای رفع نیازمندیهای خود و یاد گرفتن خوب و بد دنیا عمل کنند ، دنیا مدرسه بزرگی میشود که همان مزرعه آخرت می شود . اگر خوب باشیم عاقبت ما خوب میشود . اگر بد باشیم عاقبت ما بد میشود . 

      بنابراین آنچه برای داشتن یک زندگی خوب اهمیت پیدا می کند شناخت خوب و بد است و عمل ما در مقابل خوبیها و بدیها . اول باید خوب و بد را از هم تشخیص دهیم . تا بتوانیم با خوبیها عجین و از بدیها دوری کنیم . اگر همه ما یاد بگیریم که همیشه خوب باشیم و بدی از ما سر نزند ، آنوقت مقدمات زندگی سالم را آماده کرده ایم . آن زندگی که به آنچه بهشتش می نامیم برسد . آیا فکر می کنیم اگر بهشت را برای ما آفریده و آماده کرده باشند ، در وضعیت فعلی ، ما میتوانیم در آن زندگی کنیم ؟! بهشت جای اشتباه کردن نیست . چرا که اگر قرار باشد در بهشت کسی اشتباه کند دیگر آنجا بهشت نیست . بهشتی که آدم را بخاطر یک اشتباه کوچک بیرون راندند ،جای من و امثال من خواهد بود که هر روز نه فقط اشتباه بلکه ممکن است چند گناه مرتکب شویم؟! یکی از خصوصیات بهشت اینست که همه چیز و همه کس در آنجا زیباست و هیچکس نسبت به دیگری احساس نارضایتی ، حسد ، بدگمانی ، کینه و نفرت ندارد و همه همدیگر را دوست دارند و از دیدن و مصاحبت با همدیگر لذت میبرند . حال به اطراف خودمان نگاه کنیم ، آیا ما میتوانیم نسبت به هم اینچنین باشیم ؟ آیا اصلا از حال همدیگر خبر داریم ؟ آیا پدر ، مادر ، اقوام ، همسایگان و همشهریان از ما راضی و خشنود هستند ؟

      معلوم است که در اینصورت جای ما در بهشت نمیتواند باشد ولذا در جهنم است و جهنم آنجاست که خالی از خوبیست و پر است از بدیها . اگر به زندگی خودمان نگاه کنیم ، متوجه خواهیم شد که آیا به بهشت نزدیک تر است یا به جهنم ؟ متاسفانه گاهی تفاوت بهشت و جهنم را هم نمیتوانیم درک کنیم . ندانستن تفاوت بین این دو یعنی  گیر کردن در برزخ که بیرون آمدن از آنهم مشکل خواهد بود . و اینست که ما نسبت به همه چیز بی تفاوت می شویم و می گوییم هرچه بادا باد . منتظر سرنوشتی موهوم نشسته ایم . منتظر نشسته ایم تا این عمر روزی بسر آید . هر چند وقت یکبار جمع میشویم تا در سوک مرگ یکی از آشنایان  بنشینیم و منتظر رسیدن مرگ خودمان می مانیم .و هیچ اقدام موثری نمی کنیم که یاد بگیریم چه کنیم که اینچنین نباشد ! چرا پدر و مادران ما باید با درد و رنج و مشقت روبرو باشند و زندگیشان چنان مشکل شود که آرزوی مرگ کنند ؟ چرا باید جوانانمان به دلایل مختلف جوانمرگ شوند ؟ چرا باید پدر و مادرانی به علل مختلف با مرگ زودرس روبرو شوند و فرزندانشان بدون سرپرست بمانند ؟ همه اینها چاره دارد . انسان باید بتواند همه این مشکلات را حل کند . خالق انسان را هم خلاق آفریده تا از آنچه در تسخیر دارد بخوبی استفاده کند .

    در طول تاریخ بشریت پیشرفت بسیار کرده است و زندگی را از حالت تقریبا وحشی به حالتی که آنرا متمدن می گوییم تغییر داده است . ولی این کافی نیست . انسان قادر است کلیه مسائل و مشکلات پیرامون خود را حل کند . و اگر با دقت به مسائل خود بیندیشد براحتی میتواند بر آنها غلبه کند . و این بی دقتی و عدم توجه است که انسان را با خسران روبروکرده است . حال این سوال پیش می آید که چرا بی توجه هستیم و سهل انگار ؟!

      در پاسخ به این چرا ، یعنی چرا بی توجه و سهل انگار هستیم نسبت به حل مسائل و مشکلات خودمان ، باید گفت : بی توجه و سهل انگار هستیم چرا که به تواناییهای خود ایمان نداریم ، چرا که خود را نشناخته ایم ، همانطور که خلقت و خالق خود را نشناخته ایم . می گوییم خداشناسیم ولی اینطور نیست . میگوییم به خدا ایمان داریم ولی این ایمان واقعی نیست . چرا که ایمان بدون شناخت امکان ندارد . ما که هنوز خود و مخلوقات و قوانین حاکم بر آنها را نمیشناسیم چگونه میتوانیم خالق همه اینها را بشناسیم ؟ کسی هم که از خود و خدای خود شناخت نداشته باشد ایمان ندارد و در خسران و زیاندهی است . ایمان زمانی واقعیست که همراه با شناخت باشد. شناخت هم با زبان نمیشود . باید دلیل عقلی و عینی داشته باشیم تا ایمان استوار بماند . غیر از این باشد میشود داستان گوساله سامرایی ; با کوچکترین تغییر وضع ، نظر عوض میشود و راه به انحراف میرود .

    اگر از راز های نهفته در خلقت و قوانین آن آگاه نشویم ایمانمان نسبت به خالق  سطحی است و دوام نخواهد یافت . همانطور که اگر دقت کنیم می بینیم که بارها در طول تاریخ کسانی بعنوان پیغامبر، مصلح ،دانشمند ،فیلسوف ، و.و.و. با افکار و ایده های خوبی در برهه ای از زمان ظهور پیدا کرده و تلاش کرده اند در زندگی انسانها تغییرات اساسی بوجود آورند ، اگر چه همه اینها به پیشرفت زندگی بشریت کمک کرده اند ولی پس از مدتی دوباره مردم از مسیر منحرف شده و به گمراهی رفته اند.

     تاریخ خود ما گویای این حقیقت است . اگر چه شاید هیچیک از ما تاریخ خود را بدرستی مطالعه نکرده باشیم و مسائل آنرا مورد تجزیه و تحلیل قرار نداده باشیم ، که این هم یکی از علل عدم توانایی در حل مشکلات است ، ولی اگر فقط به آنچه جسته و گریخته شنیده ایم هم توجه کنیم متوجه میشویم که داستان گوساله سامرایی به کرات در زندگی انسانها تکرار شده است . و بر اثر غفلت، گول حرفهای بزک کرده را خورده و منحرف شده ایم . اگر یک نگاهی به خودمان بیندازیم و زندگی خود و اطرافیانمان را نگاه کنیم متوجه بسیاری از مسائل میشویم . مثلا ما خود را مسلمان میدانیم و عقیده داریم مسلمانی بهترین روش زندگی است . ولی اصلا میدانیم مسلمانی یعنی چه ؟! و مسلمان باید چطور زندگی کند ؟ یا نمیدانیم و اگر هم میدانیم مراعات نمیکنیم چرا که ایمانمان بهمان دلایل که عرض کردم ضعیف است . پیروان سایر مذاهب هم همینگونه اند ! مگر ما به امید اینکه به بهشت برسیم زندگی نمیکنیم؟ اگر زندگی این باشد که هست ، یعنی چند سالی تلاش و زحمت و در نهایت درد و محنت و مرگ ، دارای آن ارزش هست که ما را به بهشت برساند ؟ قبلا که عرض کردم با وضعیت موجود ما اصلا بلد نیستسم چطور در بهشت زندگی کنیم ! فرض کنیم همین فردا به ما بگویند این کلید بهشت مخصوص شما و بفرمایید داخل بهشت. آیا بلدیم بدون اشتباه در آنجا زندگی کنیم که ما را دوباره بیرون نیندازند ؟! پس باید به خود آییم و تلاش کنیم راه نجات از این وضعیت را پیدا کنیم . اینچنین زندگی جز خسران نیست و نهایتش همین مرگ است همراه با زجر .

     پس راه حل چیست ؟ اگر  درست دقت میکردیم راه حل را می یافتیم . آنجا که می گوید : " اگر ایمان پیدا نکنید و درست عمل نکنید ضرر خواهید کرد ." ولی ما با دقت به شنیده ها توجه نمی کنیم و همین بی توجهی باعث تکرار تاریخ می شود و زندگی ما آنطور که باید تحول پیدا نمیکند . آن ایمانی که با شناخت و دلیل عقلی و عینی باشد چگونه ایجاد میشود ؟ نادیده را چگونه میشود شناخت ؟ آیا راهی جز شناخت آثارش داریم ؟ این تنها راهی است که برای ما موجود است . و باید از این راه وارد شویم . چطور ؟ برای شناخت مخلوقات باید چه کنیم ؟ مگر راهی جز مطالعه علمی آنها وجود دارد ؟

    باید با مطالعه دقیق مخلوقات به راز هستی آنها پی ببریم . یعنی متوجه شویم که سلولهای تشکیل دهنده هر موجود چگونه عمل می کنند و راز بقایشان چیست . با شناخت موجودات از جمله خود انسان میتوانیم یاد بگیریم چگونه زندگی خود را بهتر کنیم . فکر میکنید مثلا انسانی که زندگی نیمه وحشی داشت و پیاده راه میرفت و یا فوقش الاغ سواری و اسب سواری می کرد چگونه توانست ماشین بسازد ، هواپیما و فضا پیما بسازد؟ همه اینها را با مطالعه موجودات و علم پیدا کردن به عملکرد آنچه در طبیعت بوده و هست یاد گرفته است . آیا با آنچه بشر تا کنون به آن علم پیدا کرده است کافی است که به خدای عالم ایمان بیاوریم ؟ ایمانی که دیگر قابل برگشت نباشد ؟ شاید نه ! هنوز شبهاتی باقی مانده است . البته  آن دانشمندانی که به اجزائی از عالم هستی علم پیدا کرده اند به ایمان نزدیک تر شده اند تا دیگران . و هرچه علم فرد بیشتر باشد به ایمان نزدیک تر . ولی برای رفع هرگونه شبهه باید تمام رموز هستی کشف شود . برای سرعت بخشیدن به این کشف باید همه کمک کنند . باید با کمک همدیگر ، یعنی با آموختن آنچه دیگران آموخته اند و ارائه آموخته های خود به دیگران و تلاش برای کشف نا آموخته ها این راه را ادامه دهیم . و اگر بتوانیم یک نوع تقسیم کار در بین خود برنامه ریزی کنیم بهتر و سریعتر به کشفیات جدید میرسیم . این همان توصیه به حق و به صبر است .

     می گویند آنچه بشر را به این حد از پیشرفت رسانده است حاصل کار و تلاش فقط دو درصد از مردم دنیا است . حال میتوان تصور کرد که اگر همه مردم در این تلاش شرکت کنند چه میشود !. و به چنین کاری میشود گفت " وحدت " یعنی تلاش همگانی و هماهنگ برای کشف حقیقت . آنچه را که به حقیقتش علم پیدا کرده ایم به دیگران توصیه کنیم و ادامه همین راه را هم به یکدیگر توصیه کنیم . البته حقی که باید به دیگران توصیه کنیم همان علم ثابت شده ایست که به آن رسیده ایم ، نه خیال و تصورات خود . بعضیها تصورات را علم میدانند و خود را هم عالم می پندارند . اگر آنچه را علم مینامند قابل اثبات نباشد ممکن است گمراهی باشد .

    اگر بدنبال کشف حقیقت باشیم دیگر در خسران نخواهیم بود و روز بروز از تعداد مشکلات و گرفتاریهایمان کمتر میشود تا زمانیکه دیگر مشکلی نباشد و آماده زندگی جاودانه در بهشت دلخواهمان گردیم . اگر زندگی ما در حال حاضر پر از غم و اندوه است و اگر با مشکلات فراوان روبرو هستیم برای اینست که از مرحله پرت هستیم . به همین کلمه " وحدت " نگاه کنید . ببینید ما وحدت را در چه می بینیم ! در بعضی جوامع وحدت معنی شده است به اینکه همه مردم از یکنفر و یا یک گروه پیروی کنند . و اگر غیر از این کنند می گویند به وحدت لطمه میخورد و چه بسا مجازاتها شامل شکننده های این وحدت شود . این درست مخالف تعریف واقعی وحدت است و این همان گمراهی است که به جهنم ختم میشود !  و متاسفانه در طول تاریخ بشریت بیشتر اوقات گمراهان مسلط بوده اند  . علت تسلط گمراهان هم همان بی توجهی عامه مردم و نداشتن ایمان به تواناییهای خود بوده است .  مانند آن گروه از موجودات صاحب قدرت که گاهی مورد محاصره و تعقیب چند حیوان درنده قرار می گیرند و هر یک تلاش می کنند با فرار خود را نجات دهد و در این میان هر بار چند تا از آنان طعمه میشوند و دیگران هم در کمال بیچارگی به تماشا می ایستند . در صورتیکه اگر نسبت به قدرت خود مومن بودند  بجای فرار کردن همه باهم به سمت آن چند درنده هجوم می بردند تا زیر پایشان له شوند .

     این قصه همانست که بسیاری از جوامع فعلی بشری هم به آن گرفتارند . و بر اثر تسلط گمراهان بر آنان ، راه مستقیم زندگی را گم کرده اند و روز بروز بر مشکلاتشان افزوده میشود . همین موضوع مرگ و میر در بین ما را توجه کنید . در زمانی که در بعضی جوامع طول عمر افراد روزبروز بیشتر میشود ، ما گرفتار مرگ زودرس هستیم . جوانان ما گرفتار امراضی میشوند که تا کنون در این سنین سابقه نداشته است . صحبت از هجوم سونامی امراض کشنده در میان است و تازه این آثار اولیه کج رویهای گذشته است ! کج رویهایی که منجر به ناسالمی روح و روان ما شده است ، کج رویهایی که موجب ناسالمی آب و هوا و غذای ما شده است که منجر به اینگونه مرگ ومیرها می گردد.  کج رویهایی که باعث شده است بجای اینکه ما فرصتی برای تفکر و مطالعه در مورد احوال خودمان داشته باشیم ، باید نان بدود ، آب بدود و ما هم بدنبال آنها ! و تا بیدار نشویم و راه وحدت واقعی را نیابیم ، حق را از ناحق تشخیص ندهیم و به حق توصیه نکنیم راهی را ادامه میدهیم که خسر الدنیا و الآخره هست .

    اکنون در جوامعی که به علم بها میدهند و کسانی در فکر ایجاد شرائط بهتر برای زندگی انسانها هستند ، پیشرفتهای خوبی در زمینه سلامت انسانها و جلوگیری از تلفات انسانی حاصل شده است . با استفاده از تکنولوژیهای جدید در کار ساخت اعضاء بدن انسانها برای جایگزینی اعضاء معیوب و فرسوده هستند . حتی صحبت از اینست که اعضائ مختلف بدن نوسازی شوند . همین امروز خواندم که مغز مصنوعی ساخته اند که میتواند با مغز طبیعی انسان مرتبط شود و از هرکس نابغه فکری بسازد . از طرف دیگر پیشرفت تکنولوژیهای ارتباطی ، ابزار لازم برای ایجاد همفکری و هماهنگی بین انسانها را بیش از پیش فراهم می نماید . اگر همه مردم دنیا بتوانند با استفاده صحیح از امکانات موجود به این مسیر پیشرفت بپیوندند ، بعید نخواهد بود که در آینده ای نه چندان دور انسان به طولانی کردن عمر خود و پایان دادن به غم از دست دادن عزیزان خود موفق گردد . در آنزمان دعای ما هم که طلب " غم آخر "  است مستجاب میگردد .  

      در حالی که نوشتن این مطلب را به پایان رسانده بودم یعنی همین چند روز پیش اخبار جدیدی در همین رابطه خواندم که فکر کردم در اینجا بیان کنم . و آن اینست که برابر آمار موجود ، در کشورهای پیشرفته در حال حاضر هر سال سه ماه به میانگین عمر مردم افزوده می شود و تعداد افرادی که بالای صد سال عمر می کنند در حال افزایش است . در همین منبع خبری از یک دانشمند انگلیسی نقل شده که پیش بینی می کند او در زمان حیاتش کودکانی را خواهد دید که صد و پنجاه سال عمر خواهند کرد و بیست سال بعد از آن انسانهایی بدنیا خواهند آمد که تا هزار سال عمر می کنند . همه اینها با پیشرفت علم به واقعیت می پیوندند و به قول ایشان در آینده مردم بجای اینکه برای رفع بیماریهایشان به دکتر و بیمارستان مراجعه کنند برای ترمیم سلولها و جوان کردن آنها به بیمارستان میروند .  

    پس جا دارد که بازهم دعا کنیم ، ولی باید روش دعا کردنمان را هم تغییر دهیم. منظور از دعا اینست که هر روز به خود متذکر شویم که سعی کنیم به راه درست و فکر درست و عمل درست دست یابیم . انحرافات را کنار زده و راه پیشرفت خود و همنوعانمان در اقصی نقاط دنیا را هموار سازیم . به امید آنروز . 

جمعه ۱۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

غم آخر ( پایانی )

      در پاسخ به چرای مطرح شده در قسمت قبل ، یعنی چرا بی توجه و سهل انگار هستیم نسبت به حل مسائل و مشکلات خودمان ، باید گفت : بی توجه و سهل انگار هستیم چرا که به تواناییهای خود ایمان نداریم ، چرا که خود را نشناخته ایم ، همانطور که خلقت و خالق خود را نشناخته ایم . می گوییم خداشناسیم ولی اینطور نیست . میگوییم به خدا ایمان داریم ولی این ایمان واقعی نیست . چرا که ایمان بدون شناخت امکان ندارد . ما که هنوز خود و مخلوقات و قوانین حاکم بر آنها را نمیشناسیم چگونه میتوانیم خالق همه اینها را بشناسیم ؟ کسی هم که از خود و خدای خود شناخت نداشته باشد ایمان ندارد و در خسران و زیاندهی است . ایمان زمانی واقعیست که همراه با شناخت باشد. شناخت هم با زبان نمیشود . باید دلیل عقلی و عینی داشته باشیم تا ایمان استوار بماند . غیر از این باشد میشود داستان گوساله سامرایی ; تا کاهی به کوهی بخورد نظر عوض میشود و راه به انحراف میرود .

    اگر از راز های نهفته در خلقت و قوانین آن آگاه نشویم ایمانمان نسبت به خالق  سطحی است و دوام نخواهد یافت . همانطور که اگر دقت کنیم می بینیم که بارها در طول تاریخ کسانی بعنوان پیغامبر، مصلح ،دانشمند ،فیلسوف ، و.و.و. با افکار و ایده های خوبی در برهه ای از زمان ظهور پیدا کرده و تلاش کرده اند در زندگی انسانها تغییرات اساسی بوجود آورند ، اگر چه همه اینها به پیشرفت زندگی بشریت کمک کرده اند ولی پس از مدتی دوباره مردم از مسیر منحرف شده و به گمراهی رفته اند.

     تاریخ خود ما گویای این حقیقت است . اگر چه شاید هیچیک از ما تاریخ خود را بدرستی مطالعه نکرده باشیم و مسائل آنرا مورد تجزیه و تحلیل قرار نداده باشیم ، که این هم یکی از علل عدم توانایی در حل مشکلات است ، ولی اگر فقط به آنچه جسته و گریخته شنیده ایم هم توجه کنیم متوجه میشویم که داستان گوساله سامرایی به کرات در زندگی انسانها تکرار شده است . و بر اثر غفلت، گول حرفهای بزک کرده را خورده و منحرف شده ایم . اگر یک نگاهی به خودمان بیندازیم و زندگی خود و اطرافیانمان را نگاه کنیم متوجه بسیاری از مسائل میشویم . مثلا ما خود را مسلمان میدانیم و عقیده داریم مسلمانی بهترین روش زندگی است . ولی اصلا میدانیم مسلمانی یعنی چه ؟! و مسلمان باید چطور زندگی کند ؟ یا نمیدانیم و اگر هم میدانیم مراعات نمیکنیم چرا که ایمانمان بهمان دلایل که عرض کردم ضعیف است . پیروان سایر مذاهب هم همینگونه اند ! مگر ما به امید اینکه به بهشت برسیم زندگی نمیکنیم؟ اگر زندگی این باشد که هست ، یعنی چند سالی تلاش و زحمت و در نهایت درد و محنت و مرگ ، دارای آن ارزش هست که ما را به بهشت برساند ؟ قبلا که عرض کردم با وضعیت موجود ما اصلا بلد نیستسم چطور در بهشت زندگی کنیم ! فرض کنیم همین فردا به ما بگویند این کلید بهشت مخصوص شما و بفرمایید داخل بهشت. آیا بلدیم بدون اشتباه در آنجا زندگی کنیم که ما را دوباره بیرون نیندازند ؟! پس باید به خود آییم و تلاش کنیم راه نجات از این وضعیت را پیدا کنیم . اینچنین زندگی جز خسران نیست و نهایتش همین مرگ است همراه با زجر .

     پس راه حل چیست ؟ اگر  درست دقت میکردیم راه حل را می یافتیم . آنجا که می گوید : " اگر ایمان پیدا نکنید و درست عمل نکنید ضرر خواهید کرد ." ولی ما با دقت به شنیده ها توجه نمی کنیم و همین بی توجهی باعث تکرار تاریخ می شود و زندگی ما آنطور که باید تحول پیدا نمیکند . آن ایمانی که با شناخت و دلیل عقلی و عینی باشد چگونه ایجاد میشود ؟ نادیده را چگونه میشود شناخت ؟ آیا راهی جز شناخت آثارش داریم ؟ این تنها راهی است که برای ما موجود است . و باید از این راه وارد شویم . چطور ؟ برای شناخت مخلوقات باید چه کنیم ؟ مگر راهی جز مطالعه علمی آنها وجود دارد ؟

    باید با مطالعه دقیق مخلوقات به راز هستی آنها پی ببریم . یعنی متوجه شویم که سلولهای تشکیل دهنده هر موجود چگونه عمل می کنند و راز بقایشان چیست . با شناخت موجودات از جمله خود انسان میتوانیم یاد بگیریم چگونه زندگی خود را بهتر کنیم . فکر میکنید مثلا انسانی که زندگی نیمه وحشی داشت و پیاده راه میرفت و یا فوقش الاغ سواری و اسب سواری می کرد چگونه توانست ماشین بسازد ، هواپیما بسازد و فضا پیما شود ؟ همه اینها را با مطالعه موجودات و علم پیدا کردن به عملکرد آنچه در طبیعت بوده و هست یاد گرفته است . آیا با آنچه بشر تا کنون به آن علم پیدا کرده است کافی است که به خدای عالم ایمان بیاوریم ؟ ایمانی که دیگر قابل برگشت نباشد ؟ شاید نه ! هنوز شبهاتی باقی مانده است . البته  آن دانشمندانی که به اجزائی از عالم هستی علم پیدا کرده اند به ایمان نزدیک تر شده اند تا دیگران . و هرچه علم فرد بیشتر باشد به ایمان نزدیک تر . ولی برای رفع هرگونه شبهه باید تمام رموز هستی کشف شود . برای سرعت بخشیدن به این کشف باید همه کمک کنند . باید با کمک همدیگر ، یعنی با آموختن آنچه دیگران آموخته اند و ارائه آموخته های خود به دیگران و تلاش برای کشف نا آموخته ها این راه را ادامه دهیم . و اگر بتوانیم یک نوع تقسیم کار در بین خود برنامه ریزی کنیم بهتر و سریعتر به کشفیات جدید میرسیم . این همان توصیه به حق و به صبر است .

     می گویند آنچه بشر را به این حد از پیشرفت رسانده است حاصل کار و تلاش فقط دو درصد از مردم دنیا است . حال میتوان تصور کرد که اگر همه مردم در این تلاش شرکت کنند چه میشود !. و به چنین کاری میشود گفت " وحدت " یعنی تلاش همگانی و هماهنگ برای کشف حقیقت . آنچه را که به حقیقتش علم پیدا کرده ایم به دیگران توصیه کنیم و ادامه همین راه را هم به یکدیگر توصیه کنیم . البته حقی که باید به دیگران توصیه کنیم همان علم ثابت شده ایست که به آن رسیده ایم ، نه خیال و تصورات خود . بعضیها تصورات را علم میدانند و خود را هم عالم می پندارند . اگر آنچه را علم مینامند قابل اثبات نباشد ممکن است گمراهی باشد .

    اگر بدنبال کشف حقیقت باشیم دیگر در خسران نخواهیم بود و روز بروز از تعداد مشکلات و گرفتاریهایمان کمتر میشود تا زمانیکه دیگر مشکلی نباشد و آماده زندگی جاودانه در بهشت دلخواهمان گردیم . اگر زندگی ما در حال حاضر پر از غم و اندوه است و اگر با مشکلات فراوان روبرو هستیم برای اینست که از مرحله پرت هستیم . به همین کلمه " وحدت " نگاه کنید . ببینید ما وحدت را در چه می بینیم ! در بعضی جوامع وحدت معنی شده است به اینکه همه مردم از یکنفر و یا یک گروه پیروی کنند . و اگر غیر از این کنند می گویند به وحدت لطمه میخورد و چه بسا مجازاتها شامل شکننده های این وحدت شود . این درست مخالف تعریف واقعی وحدت است و این همان گمراهی است که به جهنم ختم میشود !  و متاسفانه در طول تاریخ بشریت بیشتر اوقات گمراهان مسلط بوده اند  . علت تسلط گمراهان هم همان بی توجهی عامه مردم و نداشتن ایمان به تواناییهای خود بوده است .  مانند آن گروه از موجودات صاحب قدرت که گاهی مورد محاصره و تعقیب چند حیوان درنده قرار می گیرند و هر یک تلاش می کنند با فرار خود را نجات دهد و در این میان هر بار چند تا از آنان طعمه میشوند و دیگران هم در کمال بیچارگی به تماشا می ایستند . در صورتیکه اگر نسبت به قدرت خود مومن بودند  بجای فرار کردن همه باهم به سمت آن چند درنده هجوم می بردند تا زیر پایشان له شوند .

     این قصه همانست که بسیاری از جوامع فعلی بشری هم به آن گرفتارند . و بر اثر تسلط گمراهان بر آنان ، راه مستقیم زندگی را گم کرده اند و روز بروز بر مشکلاتشان افزوده میشود . همین موضوع مرگ و میر در بین ما را توجه کنید . در زمانی که در بعضی جوامع طول عمر افراد روزبروز بیشتر میشود ، ما گرفتار مرگ زودرس هستیم . جوانان ما گرفتار امراضی میشوند که تا کنون در این سنین سابقه نداشته است . صحبت از هجوم سونامی امراض کشنده در میان است و تازه این آثار اولیه کج رویهای گذشته است ! کج رویهایی که منجر به ناسالمی روح و روان ما شده است ، کج رویهایی که موجب ناسالمی آب و هوا و غذای ما شده است که منجر به اینگونه مرگ ومیرها می گردد.  کج رویهایی که باعث شده است بجای اینکه ما فرصتی برای تفکر و مطالعه در مورد احوال خودمان داشته باشیم ، باید نان بدود ، آب بدود و ما هم بدنبال آنها ! و تا بیدار نشویم و راه وحدت واقعی را نیابیم ، حق را از ناحق تشخیص ندهیم و به حق توصیه نکنیم راهی را ادامه میدهیم که خسر الدنیا و الآخره هست .

    اکنون در جوامعی که به علم بها میدهند و کسانی در فکر ایجاد شرائط بهتر برای زندگی انسانها هستند ، پیشرفتهای خوبی در زمینه سلامت انسانها و جلوگیری از تلفات انسانی حاصل شده است . با استفاده از تکنولوژیهای جدید در کار ساخت اعضاء بدن انسانها برای جایگزینی اعضاء معیوب و فرسوده هستند . حتی صحبت از اینست که اعضائ مختلف بدن نوسازی شوند . همین امروز خواندم که مغز مصنوعی ساخته اند که میتواند با مغز طبیعی انسان مرتبط شود و از هرکس نابغه فکری بسازد . از طرف دیگر پیشرفت تکنولوژیهای ارتباطی ، ابزار لازم برای ایجاد همفکری و هماهنگی بین انسانها را بیش از پیش فراهم می نماید . اگر همه مردم دنیا بتوانند با استفاده صحیح از امکانات موجود به این مسیر پیشرفت بپیوندند ، بعید نخواهد بود که در آینده ای نه چندان دور انسان به طولانی کردن عمر خود و پایان دادن به غم از دست دادن غزیزان خود موفق گردد . در آنزمان دعای ما هم که طلب " غم آخر "  است مستجاب میگردد . ( همانطور که قبلا آورده ام این مطلب را تقریبا دو هفته قبل نوشتم و بخاطر طولانی شدنش آنرا در چند بخش منتشر کردم که این آخرین بخش است ، ولی در همین چند روز اخبار جدیدی در همین رابطه خواندم که فکر کردم در اینجا بیان کنم و آن اینست که برابر آمار موجود ، در کشورهای پیشرفته در حال حاضر هر سال سه ماه به میانگین عمر مردم افزوده می شود و تعداد افرادی که بالای صد سال عمر می کنند در حال افزایش است . در همین منبع خبری از یک دانشمند انگلیسی نقل شده که پیش بینی می کند او در زمان حیاتش کودکانی را خواهد دید که صد و پنجاه سال عمر خواهند کرد و بیست سال بعد از آن انسانهایی بدنیا خواهند آمد که تا هزار سال عمر می کنند . همه اینها با پیشرفت علم به واقعیت می پیوندند و به قول ایشان در آینده مردم بجای اینکه برای رفع بیماریهایشان به دکتر و بیمارستان مراجعه کنند برای ترمیم سلولها و جوان کردن آنها به بیمارستان میروند . )

    پس جا دارد که بازهم دعا کنیم ، ولی باید روش دعا کردنمان را هم تغییر دهیم. منظور از دعا اینست که هر روز به خود متذکر شویم که سعی کنیم به راه درست و فکر درست و عمل درست دست یابیم . انحرافات را کنار زده و راه پیشرفت خود و همنوعانمان در اقصی نقاط دنیا را هموار سازیم . به امید آنروز .